خانه / تاریخ و باستان شناسی / نامداران شاهنامه در فرهنگ عامه تالشان

نامداران شاهنامه در فرهنگ عامه تالشان

%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87شهرام آزموده
درباره رستم، پهلوان نامدار و ملی ایرانیان در فرهنگ عامه تالشان مطالب متعددی تاکنون در نشریات و کتاب های مرتبط با تالش منتشر شده است. علی عبدلی در یکی از مقالات خود با نام « نامداران شاهنامه و تالش» در این باره به ذکر روایت هایی پرداخته است. (۱) حسین مرادی کوره جان نیز در شماره اخیر ویژه شاندرمن حکایتی از رستم و مرگ فرزندش سهراب به نقل از اهالی شاندرمن به چاپ رسانده (۲) که علی عبدلی آن را در مقاله خود به نقل از اهالی تولارود تالش منتشر کرده بود.
اما این روایت های گوناگون که هر از چندگاه بخشی از آن ها منتشر می شود به راستی نشانگر چیست؟ آیا رستم از اهالی تالش بوده و بعدها فردوسی او را منتسب به سیستان نموده و گفته است:« که رستم یلی بود در سیستان …»؟ اصلاً آیا رستم به تالش آمده است؟ آیا رستمی دیگر همانند رستم دستان سیستانی از تالش برخاسته است که چون مانند رستم دستان محبوب تالشان بوده، این همه روایت ها برایش در ذهن و فرهنگ و سینه تالشان به یادگار مانده است؟ آیا این رستم که در تالش شهرت دارد همان رستم کلاچرمینه تالش است؟ آیا تالشان در گذشته شاهنامه خوانی می کردند و این روایت ها و حکایت ها باقی مانده آن سنت است ؟ و اصلاً ممکن است این روایت ها بخش هایی از کتابی گمشده یعنی « شاهنامه تالشی» ست که روزگاری در بین تالشان دست به دست و یا سینه به سینه نقل می شده است ؟ و آیا …؟ و چند پرسش بی پاسخ دیگر.
در ادامه به ذکر مطالبی می پردازم که در منطقه اسالم درباره نامداران شاهنامه توسط نگارنده ثبت شده است.

۱
ـ رَشی آخر raši āxər یعنی آخور رخش:

نام جایی ست در اسالم که در مسیر روخونی به نام سیابیلَه روخون siyabila ruxun قرار دارد. لازم به ذکر است که درست چنین نامی در جایی دیگر از تالش هم وجود دارد؛ یعنی در جایی به نام « سیفَه ژییَه» در منطقه اردجان رضوانشهر اشاره نمود که آقای عبدلی در مقاله خود بدان اشاره نموده است.

۲
ـ گرزهای رستم:

می گویند رستم تعدادی از دیوها را در غاری به نام « تَندورآسنَه غار tandur āsna qār » ( یا همان دَروزی غار daruzi qār یعنی غار دَروز که در ییلاق دَروز اسالم واقع است ) ریخته و گرز خود را در مسیر خروجی شان قرار داده است. آن ها هم سال هاست در آن جا زندانی اند و از آن جا که نمی توانند گرز رستم را تکان دهند و از ترس رستم نمی توانند بدان نزدیک شوند ، همچنان در آن جا زندانی اند. (۳)

۳ـ آشنایی و ازدواج زال و رودابه:
روزی زال در خانه اش نشسته بود که دید کسی در می زند و خیلی هم به تندی و با عجله می گوید که در را بگشایید. زال از جا برمی خیزد و شروع به پوشیدن لباس می کند.فردی که در بیرون از خانه بود با عجله و تندی دستور می دهد که زودتر بیرون بیا. زال در پاسخ می گوید: صبر کن تا لباس بپوشم. پس از پوشیدن لباس از خانه بیرون می آید. فردی را می بیند که بسیار قوی و قدرتمند است و چهره اش پوشیده است. فردی که در بیرون بود ،می گوید: چون شنیده ام خیلی قوی هستی و پهلوانی،از تو می خواهم که با من به جایی بیایی. زال قبول می کند که با او برود.با هم رفتند و به غاری رسیدند. آن فرد به زال می گوید: این جا بنشین و هرگاه نعره سوم مرا شنیدی به داخل غار بیا. زال قبول می کند و صبر می کند. مدتی نسبتاً طولانی می گذرد و او صبر می کند، ولی نعره ای نمی شنود و از نعره خبری نمی شود! تصمیم می گیرد به داخل غار برود. می رود و می شنود که آن فرد روی قبری نشسته و می گوید: پسر عمو جان! کاری را که باید می کردم ، انجام دادم. اینک من هم نزد تو می آیم و سپس اقدام می کند که خود را بکشد. زال مانع می شود و از او می خواهد که شرح گفته ی خود را برایش بگوید. آن فرد نقاب از چهره بر می گیرد و می گوید: من یک زن هستم و نام من هم رودابه است. این قبر پسرعموی من است. من و او همدیگر را دوست داشتیم. دیوی او را از بین برد. من اینک آن دیو را کشته ام. می خواستم خودم را بکشم و نزد پسر عمویم بروم ( در این جا راوی نامش را با احتمال سیاوش ذکر می کند) و برای این که کسی از مرگ من مطلع شود نزد خیلی از افراد رفتم و چون همه با حالتی لخت و بدون لباس جلوی من ظاهر شدند ،آن ها را کشتم. و از آن جا که تو پوشیده و با لباس ظاهر شدی تصمیم گرفتم رازم را با تو درمیان بگذارم و …
زال از او می خواهد که به جای مرگ با او ازدواج کند. رودابه هم قبول می کند. آن ها سپس با هم ازدواج می کنند و از آن ها رستم به دنیا می آید. (۴)

۴ـ رخش رستم و حیله گری انسان ها:
رستم پهلوانی قوی هیکل بود و آدم های معمولی در مقابلش کوچک و ضعیف بودند. او از دیدن انسان های معمولی اطرافش تعجب می کرد و همیشه به مادرش می گفت که این ها چطور زندگی می کنند؟ مادرش هم به او می گفت: از کوچکی جثه این افراد تعجب نکن. آن ها افرادی حیله گرند و با حیله حتی می توانند پهلوانانی چون تو را از پای درآورند و ….
رخش که اسب رستم بود بسیار غذا می خورد. به طوری که روزانه دو نفر آدم معمولی فقط غذای او را تأمین می کردند. این دو پس از مدت ها از این کار خسته شدند و تصمیم گرفتنذ که کاری کنند رخش کمتر علوفه و یونجه بخورد. هر فکری که کردند نتیجه گرفتند که کارساز نیست. تا این که تصمیم گرفتند روی غذای رخش شاش (ادرار) بریزند. این کار را کردند و رخش غذا نخورد. رستم تعجب کرد و بعد متوجه کارشان شد. جریان را به مادرش گفت. مادرش گفت: نگفتم از کوچکی جثه شان تعجب نکن. آن ها اگر چه زور نداشته باشند ولی با اندیشه و حیله بر مشکلات پیروز می شوند. (۵)
منابع و پی نوشت:
۱ـ عبدلی، علی ـ تات ها و تالشان ـ تابستان ۱۳۶۹ ـ چاپ اول صص۱۱۵ تا ۱۱۹
۲ ـ مرادی کوره جان،حسین ـ ماهنامه بهار تالش ،ویژه شاندرمن ۴ ـ ص ۲۵
۳ـ راوی: علی جوانمرد ـ ۳۵ ساله ـ بی سواد ـ ییلاق الَّدی alladi ـ زمان ثبت: تیر ۱۳۸۹
۴ـ راوی : مرحوم حاج معراج زیرانی ـ بی سواد ـ بازنشسته شرکت صنایع چوب اسالم ـ۷۶ ساله ـ روستای وزمه بجارvəzmabəjār (الله ده) ـ تاریخ ثبت ۱۳/۶/۷۹
۵ ـ راوی: مرحوم قربانعلی (کاروانکش) صفری کیشه خاله ـ بی سواد و دامدار ـ ۷۵ ساله ـ ییلاق وزبنَه vazə bəna ـ زمان ثبت مرداد ۱۳۷۹

منبع :  وبلاگ تالش شناسی

Print Friendly, PDF & Email

درباره‌ی مدیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی را وارد کنید *