خانه > زبان و ادبیات تالش > کاستی ها و آسیب های شعر تالشی

کاستی ها و آسیب های شعر تالشی

شمسایی   محمد حسین شمسایی

 مقاله پذیرفته شده در نخستین کنگره شعرو ادب تالش . رضوانشهر،۲۷آذر ۹۳ . منبع : مجموعه مقالات و اشعار نخستین کنگره شعرو ادب تالش، عبدلی علی،انتشارات جامعه نگر،تهران،۱۳۹۴ .

چکیده: شعر تالشی، هم در ساختار دچار کاستی است و هم در کارکرد گرفتار آسیب‌هایی است که از سویی دانشوران و ادیبان راست تا با شناسایی کاستی‌های ساختاری به سامان آن بیندیشند و از سوی دیگر بر شاعران و سرایندگان است به آسیب‌زدایی از آن برخیزند. در این نوشتار، شماری از کاستی‌های ساختاری و آسیب‌های کاربردی شعر تالشی بازشناسی شده است.

نانوشته بودن تاریخ ادبیات، نبود شناخت تاریخی، نداشتن دستور زبان و دستور خط، روشن نبودن مرز میان ادبیات گفتاری و نوشتاری، نداشتن سبک ویژۀ و روش شناسی نویسندگی تالشی و نداشتن کانون‌های راهبری و راهبردی، مانند فرهنگستان زبان تالشی، بخش بزرگ کاستی‌های شعر تالشی در این نوشتار دانسته شده است. شناخته شده ترین آسیب‌های کاربردی شعر تالشی، پایتخت‌گرایی و ایستایی در گام نازیدن به خود و بالیدن به طبیعت تالش است. بسیاری از شاعران تالش در پی پایتخت‌گرایی، به همانند سازی گفتاری – زبانی و همانند سازی ادبی و ساختاری با زبان پارسی پایتخت روی آورده اند و بدین روی فرهنگ و ادب تالش به کج‌راهه کشانده اند. نویسنده برآن است که با افتادن در دام چنین آسیب‌هایی کمتر کسی ژرف و گسترده می نگرد و سخن تازه می آورد و هویت ایل و قوم خود را از دیوار یکتای زیبایی های خدادادی بیرون می کشد و تاریخ و فرهنگ و شخصیت و جایگاه گذشته و حال و آیندۀ قومش را نشان می دهد.

کلیدواژه‌ها: شعر تالشی، کاستی‌ها و آسیب‌های شعر تالشی،  شناخت تاریخی، دستور زبان، دستور خط، ادبیات گفتاری، ادبیات نوشتاری، پایتخت گرایی، همانند سازی گفتاری – زبانی، همانند سازی ادبی و ساختاری.

درآمد

ادبیات به ویژه ادبیات عامه از دیدگاه دانشورانه، گاهی از تاریخ، ارزشمندتر می شود؛ زیرا تاریخ و ادبیات رسمی گاهی با فرمان نگاشته و پدید می آید، و گاهی پدیدآورنده، آن را به سوی گرایش ها و خواسته های خود می کشاند، ولی ادبیات عامه تنها از لایه های درونی زندگی مردم می جوشد و همان مردم با رفتارها و باورهای درونی و پیگیری آیین ها و نمادها و احساسات و واگویۀ حالات خود آن را پدید می آورند. شعر تالشی در جایگاه ادبیات بومی و فرهنگ عامه، تا به امروز چنین کارکردی داشته است، ولی از یک سده به این سو، دچار کمبودهایی بوده و گرفتار آسیب هایی چند شده است که کوتاه و گذرا در این نوشتار بررسی می‌شود.

۱-کاستی ها و کمبودها

۱-۱-نبود تاریخ ادبیات و شناخت تاریخی

روشن است که انسان، چه در قالب فردی و چه در قالب گروهی و اجتماعی، موجودی پویا و دگرگون کننده و دگرگون پذیر است و در هیچ زمینه ای ایستایی نمی پذیرد. از سوی دیگر، خواهان مانایی و جاودانگی است و با آنکه می داند مرگ در پیش است، با انجام رفتارهایی می کوشد پس از مرگ نیز در میان خانواده یا جامعه و یا جهان هستی حضور داشته باشد؛ از این رو، با پدیدآوری آثار و برجای گذاشتن آن برای پس از خود، نام و حضورش را زنده نگاه می دارد. برخی از ملت ها از روزگاران کهن تاریخی، در هر دوره ای، آثار و اسنادی نوشتاری از خود برجا گذاشته اند که هویت و تاریخ هر دورۀ آنان را در بر دارد. برخی دیگر از ملت ها فرهنگ و آثار خود را کمتر ثبت و نگارش کرده اند.

 این ملت ها یا در اندیشۀ تبت هویت و تاریخ خود نبوده اند و یا تنها به نقل سینه به سینه، بسنده کرده اند. این گون فرهنگ ها را فرهنگ های شفاهی می نامند. در فرهنگ های شفاهی، با گذر از هر دوره، عناصر آن نیز درمی گذرند و بخش اندکی از عناصر فرهنگی، به حافظۀ تاریخ سپرده می شوند. به دیگر سخن، فرهنگ خوراک، پوشاک، معماری، خانه آرایی، حمل و نقل، باورها و آداب و رسوم و دگرگونی های زبانی، ثبت نمی شوند. در این میان، قوم های کوچکی که در قلمروهای جغرافیایی بزرگ یا در میان ملت ها و قوم های بزرگ زیسته اند، به دلایل گوناگون، تاریخ و فرهنگ خود را یا ثبت نکرده اند و یا پاره های کوچک و اندکی از آن را به صورت ناقص، سینه به سینه نگاه داشته اند.

فرهنگ و ادبیات تالش، از فرهنگ ها و ادبیات گفتاری – شنیداری (شفاهی) به شمار می رود. تاریخ ادبیات مکتوب تالش در خوش بینانه ترین حالت، از پنج – شش سده فراتر نمی رود. این خود نشان می دهد مورخان، شاعران، و جامعه پژوهان تالش شناخت تاریخی چندانی از گذشتۀ خویش نداشته باشند. این سخن بدان معنی نیست که تالش، پیشینۀ تاریخی ندارد؛ بلکه نگارنده بر آن است که پژوهش های تاریخی کافی در تاریخ و فرهنگ تالش انجام نشده است. اگر دانشگاه ها و پژوهشکده های بوم شناختی (مانند پژوهشکدۀ گیلان شناسی) یا دانشمندان تالش، این موضوع را به عنوان پروژه های علمی تعریف و کار کنند، بخشی از رازهای تاریخی تالش، گشوده می شود۱ .

نکتۀ دیگر در این باره آن است که پژوهندگان ادبیات تالش، همین داشته های اندک را به روش علمی و برپایۀ دوره های تاریخی ننگاشته اند و بر پایۀ آن دستور زبان و تاریخ ادبیات تالش را مدون نکرده اند تا راهگشای پژوهندگان نوخاسته شود. در حالی که روشن است همچنان که زبان های رسمی تاریخ ادبیات خود را مدون کرده اند، زبان های قموی هم نیازمند چنین تحقیقاتی هست.

۱-۲- نبود دستور زبان و دستور خط

هر زبانی به دستور زبان، و دستور خط زنده است. تالشی، با گونه گونی لهجه هایی که دارد، مایۀ گونه گونی “حرف ها”، “صداها”، “آهنگ ها” و “آواها”ی آن می شود. تالش از شمال آذربایجان شوروی تا جنوب استان گیلان در ایران، هنوز یک کتاب مرجع دستور زبان و دستور خط ندارد. نویسندگان و سرایندگان تالش برای نگارش صداها و آهنگ های ویژۀ تالشی سرگردانند و هر کس زبان تالشی را به سلیقۀ خود می نویسد؛ بی آنکه دانش این کار را داشته باشد یا از دانشوران آن بخواهد و خواننده سرگردان است که چگونه آن را بخواند. نبود دستور زبان و رفتار سلیقه ای، کار را به آنجا می کشاند که یک نویسنده در دو نوشتار یا دو کتاب خود، دو گونه دستور خط به کار برده است.

۱-۳- نبود تفاوت میان ادبیات گفتاری و نوشتاری:

 هر چند نویسندگان نابَلَد و خرده پای پارسی نویس، توان جداسازی ادبیات گفتاری و شنیداری از یکدیگر را ندارند، ولی از آنجا که طی دو سدۀ گذشته، قواعد ادبیات پارسی پی ریزی و دستور خط آن سامانمند شده، نویسندگان بزرگ پارسی، این کار را به درستی انجام می دهند؛ در حالی که تالشان، چنین قاعده ای ندارند و ساختار دستوری ادبیات خود را تدوین نکرده اند.

۱-۴- نبود روش شناسی نویسندگی تالشی:

 مانایی یک زبان به نوشته هایی بستگی دارد که برای آینده برجا می ماند؛ این در حالی است که تالشان با درگیر شدن در آموزش و کار و زندگی در فرهنگ و زبان پارسی، از پی ریزی و نگارش روش نویسندگی تالشی بازمانده اند. پیامد این بازماندگی آن است که بسیاری از شاعران و نویسندگان و پدیدآورندگان، نتوانند آثار خود را به نگارش در آورند و در نتیجه از سامان دادن و تدوین و چاپ آثار خود چشم می پوشند.

تالش زبانان ایران سه نقطۀ جغرافیایی کانونی دارند:  شهرستان تالش یا هشتپَر، کانون تالش شمال؛ شهرستانهای رضوانشهرو ماسال، کانون تالش میانه و شهرستان های فومن و شفت، کانون تالش جنوب. این سه کانون، دانش آموختگان فراوانی  در رشتۀ زبان و ادبیات پارسی دارند، ولی از هیچ یک از این کانون ها تاکنون یک درسنامۀ ادبیات تالش، یا دستور زبان و خط و یا زبان شناختی، روش شناختی و سبک شناسی تالشی نگارش نیافته تا مرجع کار نویسندگی تالش شود.

 از هنگامی که دولت های مرکزی در ایران سامان یافته اند، همواره کوشیده اند تنها زبان و ادبیات پارسی را در میان مردم ایران آموزش و گسترش دهند. هر چند یکپارچه سازی زبان و گِردآوری یک ملت در یک فرهنگ زبانی، در زمینۀ بازسازی و استوارسازی نیروی ملی گرایانه و میهن دوستانۀ شهروندان، سودمند و بایسته است، ولی نمی توان به این بهانه، گویش ها و خرده فرهنگ ها را نادیده گرفت. طی پنج سدۀ گذشته، اگرچه بیشتر اقوام ایرانی، چارچوب ها و قوانین و برنامه های حکومت مرکزی را پذیرفته اند، ولی از سوی دولت ها همواره تبعیض هایی به اقلیت های زبانی روا داشته شده است. یکی از بسترهای نادیده گرفتن فرهنگ  و زبان های قومی و بومی، همین نکته است که هنوز در ایران هیچ یک از اقوام، دارای دستور زبان و دستور خط نیستند. دلیل آن هم این است که نهادها و سازمانهای رسمی، فقط برای دستور زبان و خط پارسی هزینه می کنند و حاضر به همکاری جدی برای تدوین دستور زبان گویش های پیرامونی نیستند؛ چنان که کشور ما بیش از ده قوم بزرگ با گویش و زبان گوناگون دارد، و در هیچ یک از دانشگاه های آن، زبانهای بومی آموزش داده نمی شود.

در هر کشوری فرهنگستان زبان، مرجع رسمی ادبیات و دستور زبان و خط می باشد، در کشور ما از اوایل قرن چهاردهم هجری شمسی با برآمدن نهادهای علمی آموزشی، مانند وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم، وزارت فرهنگ و هنر، دیگر سازمان های علمی آموزشی، رسانه ها و بنیادهای چاپ و نشر، دستور خط پارسی نیز گونه گون شد و هر یک از سازمان های نام برده و پس از آن هریک از استادان زبان و ادب پارسی، روشی جداگانه برگزیدند؛ به گونه ای که امروز نزدیک ده گونه دستور خط و زبان در کشور ما دیده می شود و ادبیات ما چندین  گرداننده و کارگزار دارد.

 آموزش و پرورش یک گونه ادبیات و دستور خط دارد و با استفاده از جایگاه وزارتی، آن را به خورد دانش آموزان می دهد؛ وزارت علوم هیچ روش ویژه ای ندارد و با این حال، هر یک از دانشگاه ها و هر یک از نهادهای وابسته به آن یک روش ویژه دارند، سازمان های آموزشی و پژوهشی خصوصی و رسانه ها نیز هر یک راهی جداگانه می روند. سازمان صدا و سیما که خود را ملی می داند، هم در نوشتار و هم در گفتار از همه پریشان تر و بی تعهدتر است. در چنین شرایطی روشن است که زبان های بومی و قومی هیچ جایگاهی در ساختار آموزش و پژوهش کشور نخواهند داشت.

نگاهی به کتابها، روزنامه ها، مجله ها، سایت ها، وبلاگ ها و صفحه های شبکه های اجتماعی آشکارا نشان می دهد خط و نوشتار ما چه اندازه پریشان و نابسامان است! حتی نویسندگان بزرگ و نامدار نیز برای آوا نِگاری های بومی سردرگم می باشند.   

۱-۵- نبود کانون های راهبری و راهبردی

در ساختار سنتی دانش جامعه شناختی، بر مانایی یک زبان یا فرهنگ پافشاری  می شد و در این راستا، انتقال بهینۀ فرهنگ به نسل آینده، بهترین راه مانایی آن شمرده می شد، ولی در روزگار نوین با پیدایی روش ها و نگرش ها نوگرایانه، در کنار مانایی یک  زبان، بر پویایی آن نیزتأکید می شود و برای پویایی آن سازمانی راهری و راهبردی به نام “فرهنگستان زبان” پیش بینی شده است. فرهنگستان زبان از سویی به زبان، ساختار می دهد؛ از سویی نوپیدایی های زبانی را سامانمند می کند و از سوی دیگر، آسیب ها، کاستی ها و افزونی های آن را پالایش می کند.

در کشور ما تنها زبان پارسی به عنوان زبان رسمی کشور، دارای فرهنگستان است، ولی زبانهای بومی نه تنها از داشتن چنین سازمانی بی بهره اند که از درون نیز به برپایی یک کانون و یا سازمان سامانگر زبان نکوشیده اند. گویشوران گویش یا زبان تالش با داشتن توانایی های بسیار- هم از نظر مالی و هم نیروهای کارشناسی- برنامه ریزی و سرمایه گذاری کلانی در این باره نکرده اند. از این گذشته، در درون استان گیلان هم یک انجمن سامانمند و پرپیشینۀ شعر تالشی نداریم.

۲- آسیب ها

۲-۱ – پایتخت گرایی

تالشان همانند دیگر اقوام ایرانی، در دو زمینه به پایتخت گرایی روی آورده اند:

۲-۱-۱- همانند سازی گفتاری – زبانی: چون زبان مردمان پایتخت، پارسی است؛ نیز از آن رو که پارسی، زبان رسمی کشور شناخته شده، و رسانه های نوشتاری و گفتاری، پیامهای خود را به زبان پارسی می گویند و می نویسند، ناخودآگاه بسیاری از واژگان این زبان به گویش های بومی راه یافته است. از سوی دیگر رسمی شدن زبان پارسی، جایگاهی به آن داده تا  پبیشتر هم میهنان استانی و شهرستانی، بکوشند، به پارسی و همانند گویش تهرانی سخن بگویند و به این نیز بسنده نکنند؛ بلکه می کوشند گفتار خود را آوا و آهنگ تهرانی بدهند. پارسی گرایی همانندسازانۀ سازمان یافته در میان ایرانیان از روزگار فرمانروایی دودمان صفوی ۹۰۷ – ۱۰۳۵ ه.ق) آغاز شده است.

صفویان با آنکه خود آذری بودند و علیرغم اجداد خود ، به زبان ترکی آذری سخن می گفتند، در همۀ روزگار فرمانروایی این دودمان، به ویژه از هنگامی که پایتخت را از قزوین به اصفهان بردند، نه تنها هیچ کوششی نکردند تا زبان ترکی را بر کشور چیره کنند؛ بلکه هیچ کاری به زبانهای بومی مردم نداشتند و گویش بومی ایرانی زیست عادی خود را سپری می کرد. صفوی ها حتی برای آنکه ایران باستان را زنده نگاه دارند، پارسی را زبان رسمی خود می دانستند؛ هر چند در اندرونی دربارها به ترکی سخن می گفتند.

 با روی کار آمدن قاجاریان و از هنگامی که فتحعلی شاه در آغاز قرن نوزدهم میلادی/ سیزدهم هجری قمری، تهران را پایتخت خویش کرد و مرکز حکومت را به آنجا برد، رفته رفته، به جای پارسی دری، زبان پارسی تهرانی، معیار گفتار و نوشتار شد. پس از قاجاریان و در فرمانروایی خاندان پهلوی نیز با نگاه باستان گرایانه ای که این خاندان و کارگزاران فرهنگ و آموزش روزگار آنان داشتند، اگر چه برای عربی زدایی از زبان پارسی، کوشش های فراوانی شد، ولی واژه ها و نشانه های زبانهای باختری مانند فرانسوی و سپس  انگلیسی جای آن را گرفت. با آن همه، زبان پارسی، نیرویی گرفت و اندکی از جایگاه خود را بازیافت.

در این روزگار که کوچ های گسترده به کلان شهرها اوج می گرفت، ساختار نهاد آموزش از پایتخت، ساماندهی می شد و رسانه ها گسترش می یافتند و نگاه همۀ شهرهای کوچک و روستاها به پایتخت دوخته شده بود، و نیز از آنجا که پارسی ری و سرزمین های پیرامون آن معروف به گویش رازی۲، خیلی زود در میان ایرانیان پذیرفته شد و در اوج کوچ روستاییان و شهرستانی ها به تهران و پس از آن، همۀ ایرانیان – چه کوچندگان به پایتخت  و چه ایرانیان دیگر استانها وشهرستانها با هر زبان و گویشی – کوشیدند با این گویش، سخن بگویند و البته سخنوران و دولتمردان و رسانه ها نیز به این کار دامن زدند. از آن پس خانواده های بومیان اقوام سراسر کشور کوشیدند فرزندانشان را با زبان پارسی پرورش دهند. این فرایند، بستری فراهم آورد که گویی گویش های بومی رو به خاموشی و فراموشی نهاده اند؛ به گونه ای که اکنون بسیاری از کودکان دورترین روستاهای قومی و بومی نیز  به پارسی سخن می گویند.

زبان پارسی، با آنکه گویش های گوناگونی دارد و گویش های نژادۀ نزدیک به پارسی پهلوی و دَری، زبان گفتاری استانهای شمال شرق کشور و چند کشور همسایه است، گویش پارسی تهرانی،  زبان رسمی گفتار و نوشتار همۀ مردم ایران قرار گرفته و وزارتخانه های «آموزش و پرورش»، «علوم و فناوری« و «فرهنگستان زبان و ادب پارسی» گویش رایج تهران کنونی را به خط نوشتاری درآورده اند و بر همان پایه آموزش می دهند.

 از سوی دیگر، چون حاکمان و مدیران و سران هر کشور همواره در میان مردم خود به گروه های مرجع تبدیل می شوند و رفتار  و روش آنها در میان بسیاری از شهروندان، رفتار مرجع و معیار شناخته می شود، مردم در کنار همانندسازی های دیگر، بخش زیادی از فرهنگ گفتاری و رفتاری خود را از این گروهها دریافت می کنند و از آنجا که این گروه ها نیز در پایتختی به نام تهران به سر می برند؛ چنین است که تهران و گویش تهرانی، نمونۀ گفتار همۀ مردم ایران شده است. این در حالی است که در ایران، افزون بر قوم پارس، قوم های بزرگ دیگری زندگی می کنند که گویشوران فراوانی هم دارند؛ مانند ترک، لُـر، کُـرد، عرب، طبرستانی و بلوچ؛  و در کنار آنها قوم های کوچک تری هستند که اگرچه شمار جمعیت آنان به قوم های بزرگ نمی رسد، ولی دیرینگی و ریشه داری آنها در سرزمین ایران و نژادگی ایرانی برخی از آنها بیش از دیگر قوم ها برآورد شده است؛ مانند قوم تالش، گیل و تات.

۲-۱-۲- همانند سازی ادبی و ساختاری:

 در این همانندی، بومیانِ پیرامونِ پایتخت می کوشند، ادبیات نوشتاری، مانند کتاب، شعر، داستان و مقاله را با زبان و فرهنگ پایتخت بنگارند. پایتخت، نمونه ای برای هر گونه کاری است و کارها و برنامه های شهرستانی ها، نمونه ای همانند شده با روش و اجرای تهرانی به شمار می روند. هر یک از شاخه ها و گونه ها و سبک ها که در پایتخت، زمینۀ کار شود، کنشگران قومی و بومی در شهرستانها نیز به همان زمینه، گرایش پیدا می کنند. 

با ریزبینی و نازک اندیشی در سروده های شاعران بزرگ تالش درمی یابیم شعر تالشی را با ادبیات پارسی سروده اند. سرایندگان تالش به دلیل آنکه در ساختار رسمی زبان پارسی درس خوانده اند، ادبیات و زبان پارسی را بیشتر از ادبیات تالشی در ذهن دارند؛ از این رو، بر پایۀ دستور زبان پارسی شعر تالشی می سرایند و به همین سبب، ساختار دستوری شعر آنان پارسی است، اگرچه زبان آن تالشی است. نمونه هایی از  این گونه شهرها عبارتند از:

مصرع دوم از بیت نخست منظومۀ خندیلَه پِشت

«خندیلَه پِشت اورو چم دیل پُوره

یاد اشته چم دیلی را نوره ۳٫

می گوید: «یاد اشته» . در پارسی گفته می شود یاد تو. قید “یاد” اول و سپس فاعل یا مفعول می آید. همچنین است دست تو ، پای تو، خانۀ تو. در حالی که در تالشی نخست گزارۀ فاعل، یا فاعلی یا منسوب می آید و سپس نسبت یا صفت یا  فعل یا فاعل؛ یعنی گفته می شود: اشته دَس، اشته پا، اشته کَه. بنابر این، شایسته بود شاعر در اینجا بگوید:  اشته یاد. یا ساختار جمله بندی و واژگانی مصراع را طوری پی ریزی می‌کرد که این پس و پیش شدن فعل و نسبت یا صفت با فاعل یا مفعول یا موصوف برابر با گویش تالشی می آمد.

همچنین در بیت: خندیلَه پِشت درد دیلیم گوش بکه / زهر غم و قرصه مرا نوش بکَه» در عبارت «زهر غم و قرصه» باز هم قید زهر، بر پایۀ دستور پارسی، پیش از غم و قصه آمده، در حالی که در تالشی پس از آن می آید.  

افزون بر آن بیشتر شاعران تالش پایبند به واژگان سرۀ تالشی نیستند. آنان به آسانی واژگان پارسی و تازی (عربی) را با واژگان تالشی درهم می آمیزند. هر چند مردمان عادی از این شعرها استقبال می کنند، ولی به لحاظ ادبی و شعرگویی حرفه ای، این کار، پسندیده نیست.

وازه هایی مانند یاد به جای “ویر”، نور به جای “سو،۴ گَهی۵ به جای “ای دَفان”، اشت دیداری۶  به جای “اشت ویندِن و اشت وَر اُومِن”، وقت کِشت و کار۷ به جای واژگان گوناگونی که تالشان برای آن دارند. تالش نمی گوید وقت کشت و کار؛ بلکه برای هر یک از کارهای کشاورزی، نام جداگانه ای دارد.

همچنین بال خونَه۸ که کوتاه شدۀ بالاخانۀ پارسی است و به ضرورت شعری این گونه کوتاه شده است. گویا به جای “کَفا کَه” به کار برده شده و همچنان که توده های مردمی واژۀ وارداتی بالاخانه را به کار می برند، شاعر نیز بالاخانه به کار برده است.

به این دو بیتی بنگرید که چگونه پارسی در آن موج می زند!!

غَم مَرَن با هم غم و غورصَه هَرَم

بار غم سنگینَه و با هَم بَرَم

سَیلَه آو اُومَه ربار پَرد نِداره

غم مَرَن همدیگری دَسی گِرَم ۹

 از این گونه آسیب ها در زبان شعر امروز تالش فراوان دیده می شود.

۲-۲- ابستایی در گام تعریف و توصیف

  اگر برای بررسی فرهنگ یک کشور، یک ایل و یا یک گروه،  شایسته است جغرافیای طبیعی، تاریخ، اسطوره ها، باورها، نمادها، احساسات، حماسه ها، رفتارها، خوراک، پوشاک، خانه، پیشه ها، شخصیت ها،گرایش های اخلاقی، زبان، آثار، ادبیات، آداب و رسوم، روش ها و منش های آنان به درستی شناسایی و ارزیابی شوند، ساده ترین و آغازین گام شناخت یک کشور و یک قوم، تعریف و توصیف ابتدایی و سطحی عناصر آن خواهد بود. نگاهی به بیشتر نوشته ها، مجله ها، تارنماها، سخنرانی ها و همایش ها و جشنواره های تالش نشان می دهد سالها و بلکه قرن هاست در گام نخست مانده اند و پیوسته از زیبایی های جغرافیایی، خوبی ها و برتری های خود سخن می گویند و هر نسل از آنان سخن و نگرش نسل گذشته را بازگو می کند و کمتر کسی از زاویه ای دیگر می نگرد و کمتر کسی ژرف و گسترده می نگرد و سخن تازه می آورد و هویت ایل و قوم خود را از دیوار یکتای زیبایی های خدادادی بیرون می کشد و تاریخ و فرهنگ و شخصیت و جایگاه گذشته و حال و آیندۀ قومش را نشان می دهد. از میان دهها کتابی که از نویسسندگان معاصر تالش در دست می باشد، جز  دو – سه نویسنده و چند اثر، نویسنده و آثار چندانی در  دست نیست که بتواند شناسنامۀ درستی از تالش در پیشگاه دیگر اقوام داخلی و یا در چشم جهانیان به نمایش بگذارد؛ و صد البته آنچه نیز در میان هست، حاصل کوشش های جانفرسای آن چند تن از دلسوختگان دانش و فرهنگ و میهن است که با هزاران جان فشانی و خون دل فراهم آدمده است.

منابع :

 ۱– ناگفته نماند این راه را علی عبدلی با تالیف و انتشار « تاریخ تالش » به فراخی شایسته گشوده است ( موسسه ) .

۲-  گونه ای از گویش پارسی به شمار می رود که فرهنگ آوایی ویژه ای هم دارد.

۳ – مسرور، فرامرز، خندیله پشت، مجلۀ نسیم تالش، شمارۀ ۱۶، بهار ۱۳۹۰ش،  ص۵۰٫ 

۴- همان.

۵- شهبازلی، مسعود، آوای فاختۀ راشستان های تالش به بلندای سرزمینش جاویدان است، ویژه نامۀ شمارۀ ۶ شاندرمن، ضمیمۀ شمارۀ ۱۵ هفته نامۀ شریف (ویژه نامۀ استاد هادی حمیدی)، ص۱۲٫

۶- ناریابی، انوش، صدای هادی، غرور تالشان، در ویژه نامۀ استادهادی حمیدی، ص ۴۹٫

۷- علی زاده ماکلوانی، رسول, بخوان هادی بخوان، ، در ویژه نامۀ استادهادی حمیدی، ص ۵۳٫

۸- آشوری، محمد، هادی نَه … ، در ویژه نامۀ سید هادی حمیدی، ص ۵۵٫

۹- نیکروان، قدمعلی، بیاییم قدر هنر مندان را بدانیم، در ویژه نامۀ استادهادی حمیدی، ص ۶۰٫

 

Print Friendly, PDF & Email

درباره ی مدیر

یک دیدگاه

  1. درود بر چَمهَ هم محلى آقاى شمسایى
    ئشته مقاله ویَرچاکهَ
    سربرز ببى

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی را وارد کنید *