خانه > مشاهیر تالش > پرواز همای به روایت خودش

پرواز همای به روایت خودش

همایپرواز همای خواننده ، آهنگساز و نوازنده نامدار گیلانی، در هشت سال گذشته کنسرتی در ایران برگزار نکرده است . اما سر انجا چنانکه در خبر ها آمده است ، در تاریخ ۲۰ و ۲۱ خرداد ۹۴ در سالن بزرگ وزارت کشور به روی سن خواهد رفت و کنسرت « سرزمین بی کران » را برای دوستداران موسیقی اصیل ایرانی برگزار می کند . جالب توجه اینکه کلیه بلیط های سانس اول این کنسرت ظرف ۶ ساعت به فروش رفته است .

به این مناسبت یادی دوباره می کنیم از این هنرمند برجسته تالشی زبان :

 سعید جعفرزاده همای ، متولد ۱۳۵۸ در احمد سرگوراب شفت (درحومه فومن) بدنیا آمد و دوران کودکی و نوجوانی خود را در آنجا سپری نمود.

او دیپلم خود را از هنرستادن کمال الملک رشت ( مرکز استان گیلان) با موفقیت کسب نمود . به سبب وجود علاقه وافر ، او در رشته شعر ، آواز وآهنگ دانشگاه آزاد تهران قبول شد و با ساز تخصصی سه تار وپیانو تحصیلات خود را در دانشگاه بپایان رساند.

او در زمینه هنر آواز ، افتخار شاگردی اساتیدی همچون فریدون پوررضا ، سید کمال الدین عباسی ، هنگامه اخوان ، کریم صالح عظیمی را دارد و همچنین در باب زمینه شعر و ادبیات فارسی از محضر استایدی همچون استاد دکتر علیقلی محمودی بختیاری ، استاد حبیب نبوی ، استاد محمود طیاری و استاد دادبه ، بهره مند گردید .
در اندک زمانی ، همای گیلانی توانست فعالیت های حرفه ای خود را در زمینه شعر، موسیقی و آواز بسط دهد ، و با موفقیت کنسرت هایی را اجرا نماید.

او از جمله معدود موسیقیدانان ایران است که شعر و آهنگ را خود ساخته و خود نیز آن را اجرا می کند. همای از پیروان و دوستداران فلسفه خیام و مولانا است و در سراییدن شعر نیز ، شیوه های آنان را به کار می بندد. همای در تلاش است که هنر چامه سرایی که شیوه ادیبان موسیقیدان نظیر رودکی و فارابی بود، در موسیقی ایران پایدار بماند. چامه سرایی نوعی از موسیقی است که سرایش چکامه، ساخت، تنظیم و اجرای آن به عهده یک هنرمند (شاعر موسیقیدان) میباشد.در اندک زمانی ، همای گیلانی توانست فعالیت های حرفه ای خود را در زمینه شعر، موسیقی و آواز بسط دهد ، و با موفقیت کنسرت هایی را اجرا نماید . از جمله اجرای کنسرت های موسیقی اصیل در:

 دانشگاه مدیریت تهران ،

دانشگاه هنر تهران ،

دانشگاه فردوس خراسان ،

دانشگاه صنعتی شریف تهران ،

تالار وحدت ،

در جشنواره فجر

 فضای باز کاخ نیاوران

گوشه هایی از مصاحبه با “همای

از خودتان و از مسیری که شما را به عرصه ی هنر کشاند، بگویید:

: از استعداد و علاقه بگویم که از اول و یا دوم ابتدایی بود که معلم ما به من می گفت، تو آخر زنگ بمان و برای بچه ها آواز بخوان، آن روزها آهنگ “عمله دسته دسته” تازه گل کرده بود و با طنزی که داشت مورد علاقه ی مردم بود و من هم آن را می خواندم

 وقتی وارد مدرسه ی راهنمایی شدم، مسابقه ای بود که در سطح مدارس و شهرستان و استان برگزار می شد و من همیشه در آن شرکت می کردم. ابتدا وارد کلاس های نقاشی و سرود شدم، زیرا من با نقاشی شروع کردم و البته همان زمان هم آواز می خواندم، سرودهای مدرسه را می خواندم. به دبیرستان که رفتم علاقه ام به هنر بیشتر شد و آرزو می کردم وارد هنرستان بشوم و هنر را حرفه ای پی بگیرم. البته در آن دوران ساز نمی زدم، تنها آواز می خواندم. از همان کودکی وقتی می دیدم در عروسی ها نوازندگان سنتور می نوازند، می رفتم از پشت مغازه های مکانیکی اتومبیل و موتور سیم کلاج هایی را که دور می انداختند برمی داشتم و بعد به تخته میخ می کردم و با این ساز خودساخته سنتور می نواختم.

در دوران دبیرستان و بعد که وارد هنرستان شدم کوشیدم در این مورد جدی تر شوم. به هنرستان کمال الملک رفتم که هنرستان نقاش ی و گرافیک بود، و نقاشی را ادامه دادم. در نقاشی هم موفق بودم. هنوز هم نقاشی می کنم. در همانجا بود که نگرش حرفه ای تری به هنر به طور کلی پیدا کردم. حالا دیگر کلاس آواز هم می رفتم، پیش استاد فریدون پوررضا که در موسیقی محلی ایران نام آور هستند. در دورانی که از روستایمان می رفتم شهر و هنرستان به دلیل این که ما خانواده ی خیلی فقیری بودیم، پدرم کشاورز بود و تنها به قدری درآمد داشت که شکم ما بچه ها را سیر کندــ ما شش خواهر و برادر هستیم، چهار تا برادر و ۲ تا خواهرــ همگی مان سر زمین پدر کار می کردیم. من از این که در روستا به دنیا آمدم و در یک محیط کشاورزی و میان کشاورزان و خانواده هایشان بزرگ شدم احساس افتخار می کنم. کار من روی زمین تا دبیرستان و دیپلم ادامه داشت، بعد وارد هنرستان شدم که آن هم داستان خودش را دارد.

فضای آموزشی به گونه ای بود که آدم نمی توانست در رشته مورد علاقه خودش درس بخواند. به دلیل همین جو غلط آموزشی من دو سال در رشته کار و دانش درس خواندم، و هر چه اصرار کردم به مدیر مدرسه که می خواهم هنر بخوانم، می گفت نه، تو نباید هنر بخوانی. اگر هم می خواهی هنر بخوانی باید از دانشگاه شروع کنی، و بلافاصله می گفت، تو آخر جایت گوشه زندان خواهد بود. معتاد خواهی شد. گمان او و آدم های مانند از هنر و هنرمند اعتیاد و آوارگی بود. او حتی مانع من می شد که در مسابقه های هنری شرکت کنم، و به همین دلیل دو سال از عمر من تلف ندانم کاری مسئولان آموزشی منطقه شد. بعدها یکی از معلم هایم گفت، اگر بخواهم می توانم به هنرستان بروم، و در آن زمان چون سنم از سن قانونی بیشتر شده بود باید به مدرسه غیرانتفاعی (در حقیقت انتفاعی) می رفتم. برای همین مجبور بودم هم کار کنم و هم درس بخوانم. و در سه ماهه ی تابستان مجبور بودم سر زمین های مردم کشاورزی کنم و با زحمت بسیار شهریه هنرستان را می پرداختم.
خوشبختانه مدیر هنرستان و یکی از شرکای او مرا خیلی دوست داشتند. بخشی از شهریه را از من نمی گرفتند و در دو سال آخر وقتی متوجه شدند وضع مالی خانواده من خوب نیست از من شهریه نگرفتند. این دو تن به من خیلی کمک کردند که به سمت آرزوهایم هدایت شوم و من خود را مدیون این دو انسان می دانم، آقایان لایق و مرتاض. من امروز تنها هنرجوی آن هنرستان هستم که در رشته ی مورد علاقه ام موفق به کار حرفه ای شده ام. کنسرت رشت را به استادانم علی اکبر لایق و استاد محمدنقی مرتاض تقدیم کردم.
چه شد که به تهران آمدید؟

: آمدم که هنرم را حرفه ای پی بگیرم. وقتی به تهران آمدم دیگر در رشت فعالیت کرده و مطرح شده بودم، اما از آن موقعیتی که آرزو داشتم بسیار دور بودم. به همین دلیل به تهران آمدم. در تهران وارد پیش دانشگاهی شدم که شبیه کالج اینجاست، و رشته هنری مورد علاقه ام را ادامه دادم. وقتی می خواستم تهران بیایم پدرم می گفت، تهران نرو چون من قادر به کمک به تو نیستم. و من می گفتم شما لازم نیست خودتان را زیر فشار برای کمک به من قرار دهید، من خودم با این مشکل روبرو می شوم.

در تهران در ۷،۸ سال اول، زندگی واقعا سختی را گذراندم. شبهای بسیاری را زیر درخت کاجی در پارک لاله خوابیدم آن درخت هنوز هست و من گاهی به او سر می زنم. روی کارتن خوابیدم و رفتم هنرستان. سرانجام پیش دانشگاهی را تمام کردم. در همان دوره نقاشی می کردم و می فروختم که گذران زندگی ام بشود، اما شهرداری و اداره ی سد معبر اجازه نمی دادند که در خیابان بفروشم. مجبور شدم بروم کارگر ساختمان بشوم و بنای خوبی هم شدم، هنوز هم هستم، هم تمرین موسیقی می کردم و هم گچ کاری را به خوبی آموختم. بهتر است بگویم آن سختی ها درس های خوبی برای زندگی بودند. شاید بهترین کارهایی که کمتر مزاحم درس خواندنم می شدند، همان گچ کاری و دست فروشی بود. از سر کار می رفتم دانشگاه، در دوره ای که دست فروشی می کردم کلاس که شروع می شد بساط دست فروشی را جمع می کردم و در کیفی می گذاشتم و با خود به کلاس می بردم و از کلاس که برمی گشتم دوباره بساط پهن می کردم. این کار هم از منظر شهرداری غیرقانونی بود، و من در آن دو سال و نیم یا سه سالی که دست فروشی کردم بارها از ماموران شهرداری کتک خوردم، اما چاره ای جز ادامه این کار نداشتم. خوشبختانه درسم تمام شد آن هم با رتبه ی بسیار خوبی دانشکده موسیقی را تمام کردم. به شما بگویم که اول تئاتر قبول شدم، اما بعد انصراف دادم و موسیقی خواندم.
در این دوران سخت و تلخ با آدم های متفاوتی آشنا شدم، با همه جور آدمی زندگی کردم. تو دل مردم و جامعه بودم. میان کارگرها بودم، برای همین نیازهای جامعه را به درستی می دانستم، خودم با آن ها دست و پنجه نرم کرده بودم. حرف دل مردم را می فهمیدم، و نمی توانستم بی خیال از کنار گرفتاری های مردم بگذرم. در همان زمان در کلاسهای ادبی هم شرکت می کردم. قصدم هم نشان دادن هنرم بود. در انجمنهای ادبی به رایگان آواز می خواندم و یا شعرهایی را که سروده بودم می خواندم. استادان آن انجمن ها مرا در بهتر شدن سروده هایم یاری کردند، در همانجا هم بود که شعرهای خوب می شنیدم و می آموختم شعر خوب چیست ….

از چامه سرایی های گروه مستان بگویید؟ شیوه ای که شما در چکامه (چامه) سرایی دارید با آنچه از این هنر هست توفیر دارد نظر خودتان در این ارتباط چیست؟

: ـ چکامه (چامه) سرایی در زمانه ما از آثار عارف و شیدا شروع شد، که بیشتر تغزلی بود، بعدها امیر جاهد در شکل دهی و اهمیت ادبی چامه ها کوشید، اما آنچه جاهد هم انجام داد به فراموشی سپرده شد، اگر هم دیگران گاهی در این زمینه کار می کردند، چندان نمود بیرونی نداشت. من قصد کردم با کارهای تازه و به کمک ادبیات مدرن و با اتکا به ریشه های ادبیات کهن میهن مان پلی میان این دو در عرصه چکامه سرایی ایجاد کنم، از چامه سرایی های ما در کنسرت هایمان استقبال خیلی خوبی شد.

علاوه بر موسیقی گیلان دیگر از کدام موسیقی های محلی تاثیر پذیرفته اید؟

: ـ من موسیقی آذربایجانی را هم خیلی دوست می دارم، بسیار موسیقی خوبی است. به موسیقی ترکمن صحرا هم علاقه دارم با استادان این موسیقی در ارتباطم، یک دوست کوچکی در آنجا دارم که نابغه است، و نامش “آغلان بخشی” است ۱۳ یا ۱۴ سال بیشتر ندارد، اما موسیقی بسیار خوبی اجرا می کند. به موسیقی های لری، کردی، و خراسانی هم آشنایی و هم علاقه دارم، اما رنگ و عشقی که در موسیقی جنوب ایران هست در هیچ موسیقی دیگری نیست. موسیقی جنوب صمیمانه و سراسر هیجان و شور است. به باور من تنها موسیقی که در ایران نمی توان شادی و هیجان و شور و سرزندگی را از او گرفت همین موسیقی صمیمی جنوب ایران است. من از این موسیقی بسیار لذت می برم و از آن برای کارهایم ایده می گیرم. باید بگویم تنها موسیقی که در آن غم راه ندارد موسیقی جنوب ایران است.

Print Friendly, PDF & Email

درباره ی مدیر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی را وارد کنید *