خانه > مشاهیر تالش > عبدالعزیز شریعتمدار تالش

عبدالعزیز شریعتمدار تالش

یدالله عظیمی
یدالله عظیمی

ملا عبدالعزیز شریعتمدار تالش، به روایت یکی از بستگان او؛ یدالله عظیمی هره دشت . به مناسبت یکصدوچهارمین سالگرد شهادت آن مبارز راه آزادی و عدالتخواهی .

یداله عظیمی متولد سال ۱۳۰۰هجری شمسی است. او هم اکنون (دی۹۲) با داشتن۹۲ سال عمر، سرحال و شاداب در روستای هره دشت شمالی در خانه زیبای قدیمی خود زندگی می کند . آقای عظیمی به نقل از پدر خدا بیامرزش مرحوم میرزا فتح الله، برادر زاده ملّا عزیز که همواره با اسب و تفنگش در رکاب ملّاعزیز بوده ، درباره ملا عزیز می گوید:

حدود سال ۱۲۷۰هجری قمری (حدود۱۲۲۷هجری شمسی – تقریباً ۱۶۵ سال پیش ) در روستای هره دشت شمالی لیسار در خانواده قنبر هره دشتی فرزند ضربعلی پسری بدنیا آمد که نامش را “عزیز” گذاشتند . عزیر مثل دیگر کودکان روستائی به همراه برادرانش به نامهای جلیل ، احمد، عبدالعظیم و ایمانقلی در خانوده ای کشاورز و روستایی زندگی کرد و در حد توان خود به کارهای کشاورزی و دامداری به پدر کمک می کرد و اواخر بهار او را هم مثل بچه های هم سن و سالش روی اسب و قاطر می بستند و از میانه جنگل سرسبز از طریق راه تیفیجه به ییلاق بیده پشت سوباتان می بردند .

عزیز مقدمات تحصیلی از جمله حروف الفبا و طرز نوشتن نام خود و جمع و تفریق اولیّه را در هره دشت یاد گرفت و بعد پدرش او را برای تکمیل سواد به مکتب خانه ای در اردبیل فرستاد. اکثر علمای لیسار مانند ملاعلی داوانی و ملا یوسف فصیحی تحصیلات خود را در اردبیل گذرانده اند .

” عزیز ” هره دشتی پس از فراگیری علوم دینی به لباس روحانیت ملبس شده و به زادگاهش برگشت . پس از آن مردم او را ملّا عزیز خطاب کردند و برای حل بعضی مسائل از جمله مسائل شرعی و یا خواندن نامه و قباله و عقد و نکاح و …. به او مراجعه می کردند و او به مرور به چهره شناخته شده ای تبدیل شد . در آن زمان افراد با سواد کم بودند و حاکمان منطقه از باسوادان خوشنام در خواست می کردند تا به فرزندانشان درس بدهند و ملّا عزیز نیز از این قاعده مستثنی نبود و به در خواست نصرت الله خان سردار امجد به فرزندان او بخصوص پسر دومش محمد حسین خان (سالار اسعد) درس می داد وسردار امجد نیز به احترام او تعدادی از اهالی هره دشت را از بیگاری خصوصاً بیگاری شکار و مالیات معاف کرده بود .

با این همه موقعیت ، ملا عزیز خود را جدای از مردم نمی دانست و خود را خادم ملت خطاب می کرد و مانند مردم عادی به شغل کشاورزی مشغول بود و در کارهای عمومی مانند لایروبی نهرهای مزارع و غیره همراه آنان کار می کرد . ملّا عزیز دامادی بنام نجفقلی آقا فتحی داشت که از بستگان سردار امجد بود و هر از گاهی به تهران رفت و آمد داشت و خبر تحرکات و خیزش مردمی و اطلاعات مربوط به مشروطیت را به اطلاع ملّا عزیز می رساند . در آن زمان به دلیل برخی ظلم و ستم هایی که از ناحیه سردارامجد و عمّال وی به مردم می رفت میانه ملّاعزیز با سردار امجد تیره شده بود .

اخبار و اطلاعات رسیده از تهران روحیه حق طلبی و عدالتخواهی ملّا را تحریک کرده و ایشان با صحبتهای مخفی و آشکار خود با بعضی از دوستان و عدالت خواهان ندای انقلاب را به گوش مردم رساند و آنان را علیه حکومت استبدادی و حاکمان منطقه شوراند . مردم هم که از ستم حاکمان منطقه ناراضی بودند ، بپا خاستند ، حاکمان را فراری داده و کاخهای آنان را به آتش کشیدند . سردار امجد برای تحکیم موقعیت خود به تهران رفت امّا پسر بزرگش ارفع السلطنه در تالش دست به جنایت زد و تعداد زیادی را کشت . امّا مبارزان پای پس نگذاشتند و به مبارزات خود ادامه دادند .

ملّا عزیز در میان مبارزان و فعالان سیاسی آن زمان مقبولیّت خاصی داشت . مرحوم سید اشرف کرگانرودی و مرحوم ملّا علی داوانی و سایر علما پیش او می آمدند و با هم دیدار و گفتگو می کردند. گاهی هم ملّا عزیز پیش آنها می رفت و برای رسیدن به هدف مشترک راهکار می جستند . براساس اسناد موجود ، در نوشته های آن زمان او را وکیل ملّت و نماینده ولایت می دانستند .

 در دوره استبداد صغیر به همراهی دیگر فعالان تالش انجمنی با ۴۲ مهر از جمله مهرهای ملّا عزیز ، ملّا علی ، ملّا قدرت ، آقا سید اشرف و ….تشکیل داده و مقارن سال ۱۳۲۵ ( ه ق ) به اطلاع کمیته انزلی رساند . در این دوره که فعالان مشروطه شدیداً تحت تعقیب بوده و به دستور محمدعلی شاه باید توسط دست نشاندگان در مناطق مختلف دستگیر و زندانی می شدند ، چند مامور سواره به فرماندهی یک افسر روسی از هشتپر به لیسار می آیند تا دو روحانی فعال را دستگیر کرده و با خود پیش حاکم تالش ببرند .

 ماموران ابتدا به داوان زادگاه ملّا علی داوانی رفته و یکی از پسران ایشان بنام شیخ عبدالرحیم را گروگان می گیرند تا ملّا علی فرار نکند . سپس به اتفاق گروگان خود به طرف هره دشت حرکت می کنند و زمانی که به محوطه خانه ملّا عزیز می رسند ، ایشان با لباس خانگی مشغول خرد کردن هیزم بوده که از خود او سراغ ملّا عزیز را می گیرند . ملّا عزیز می گوید چند لحظه صبر کنید تا صدایش کنم . به داخل منزل رفته و تیر و تفنگش را برداشته و از درب پشتی ساختمان خارج شده و از سربالائی جنگل پشت خانه اش بالا می رود و از آنجا گلوله ای را به طرف خانه اش شلیک می کند و با صدای بلند می گوید : ملا عزیز آمد . ملا عزیز منم . به شما اخطار می کنم هر چه زودتر از اینجا دور شوید وگرنه مثل این کلاغ همه تان را می کشم . در همان حین کلاغی را که در آن حوالی بوده با گلوله می زند و به زمین می اندازد . ماموران سواره وقتی وضع را این طور می بینند ، از محل دور شده و به طرف مزارع منطقه “اگری بوجاق” می روند و ساعاتی در آنجا می مانند تا شاید ملّا عزیز بترسد و خود را تسلیم کند امّا سرانجام نا امید شده و بر می گردند .

* یداله عظیمی نقل می کند در این ایام ملّا عزیز اطراف خانه خود را سنگر بندی کرده بود .

در پایان استبداد صغیر پس از فتح تهران که محمد ولی خان سپهدار تنکابنی در ذیقعده ۱۳۲۷ ه ق رئیس الوزراء شد به ملّا عزیز لقب شریعتمدار و یک عصا و یک طاقه شال کشمیری و حکم ولایتی با جوهر آغشته به آب طلا نوشته شده بود اهداء کرد .

 مرحوم ابراهیم فخرایی در صفحه ۲۴۷ کتاب گیلان در جنبش مشروطیت آورده است : ” ملّا عزیز که لقب شریعتمدارش را با فرمان دولتی بدست آورده بود ، در عداد روسای مجاهدین تالش و از روحانیون غیوری بود که در جنبش مشروطه گیلان فعالیت های جدی و صمیمانه داشت . سپهدار تنکابنی به پای خدمات صادقانه اش یک طاقه شال کشمیری برای وی فرستاد و همو بود که به درخواست سپهدار با دویست نفر سوار تالش همه جا همگام آزادیخواهان رشت بود و در پیکار با مستبدین شرکت می کرد .”

آقای یداله عظیمی در ادامه می گوید :

ماجرای آخرین سفر ملّا عزیز به رشت و شهید شدنش از این قرار است : در بحبوحه قیام مشروطیت ، وی با پدرم مرحوم میرزا فتح الله هر کدام تفنگ بردوش و سوار بر اسب جهت دیدار و تشریک مساعی با بزرگان و کدخدایان آن زمان از جمله کدخدا آقاوردی (یحیایی) به خطبه سرا می رود . نا گفته نماند در آن زمان یکی از هسته های مشورتی و عملیاتی سری جنبش مشروطیت با حضور جمعی از غیرتمندان منطقه در خطبه سرا بوده که برای پیشبرد اهداف انقلاب و مبارزه با حاکمان مستبد وقت برنامه ریزی می کردند .

ملّا عزیز بلافاصله به همراه میرزا فتح اله به لیسار برمی گردد. امّا او بدون اینکه راهش را به طرف اقامتگاه دائمی اش هره دشت کج کند و از زن و بچه اش خدا حافظی کند ، به برادرزاده اش می گوید : تفنگت را با من عوض کن ، تفنگ تو کوتاه تر است و برای تیر اندازی سواره مناسب تر است . تفنگ ایشان را که یک پنج تیر روسی بوده می گیرد و بقچه ای پر از کاغذ و نوشتجات و متن تلگراف علمای نجف را به او می دهد و در سوز سرمای زمستان به مقصد رشت اسبش را به آب رودخانه لیسار می زند و عبور می کند . میرزا فتح اله با بهت و حیرت هرچه فریاد می زند و عمویش را هر چه از پشت سر صدا می زند موثر واقع نمی شود و می رود . بناچار تنها به هره دشت می آید و ماجرا را تعریف می کند اهل خانواده می فهمند که از طرف مجاهدین مشروطیت ماموریت مهمی به او واگذار شده است . تنها کاری را که می توانند بکنند این بوده که به یکی از اهالی هره دشت به نام « رحیم » پدر صمید عادلی که فردی شجاع و ماهر در تیر اندازی و سوارکاری بوده ، اسب و تفنگ و پول و خرجی می دهند و او را برای کمک به دنبالش می فرستند .

در سال ۱۳۹۲ هجری قمری یعنی یک سال قبل از شهادت ملّا تلگرافی از علمای نجف به دست ملّا رسیده بود که متن آن بشرح زیر است :

از نجف به کرگانرود

به عموم ولایات. خدمت عموم آقایان علماء اعلام و امراء و روسای عشایر و کلیه غیرتمندان اسلام ایّدهم الله تعالی بنصره ، برای برانداختن سلطنت قدیمی ایران و محو آثار اسلام محمدعلی میرزا به ایران فرستاده شده است . در این موقع خطرناک که در حقیقت مقابله کفر با اسلام است اگر خدای ناخواسته تعللّی شود کفر در ایران هویدا و آثار سنیه اسلامیّه بکلّی مخروب خواهد شد بر تمام اهالی با اهمیّت و امراء عظام و سرحدداران و شیعیان واجب است با قدم ثابت و عظم راسخ در دفاع از این دشمن از بذل مال و جان مضایقه نفرمایند و دفع این حمله را از وظایف مسلّم قانونی دانسته هر گاه خدای نخواسته اندکی تعلل شود فعلی الاسلام والسلام . البته همه قسم مساعدت را با یکدیگر فرموده فروگذاری نمی فرمایند .

پنج شعبان  : محمد کاظم خراسانی    –    عبداله مازندرانی

ملا عزیز پس از خواندن این تلگراف می گوید : در این برهه حساس ماندن اصلاً جایز نیست و براه می افتد .

ایشان در جنبش مشروطه گیلان به آزادیخواهان پیوست . با کمیته های سرّی انزلی و نقاط دیگر همکاری نمود . هنگامی که به امر پادشاه مستبد وقت ، قوای دولتی از جهتی و تفنچیان یکی از قبائل شاهسون از طرف دیگر مامور پیش روی به سوی گیلان شدند ، ملّا عزیز در راس جمعی از مجاهدان کرگانرودی به یاری قوای آزادی که به فرماندهی عبدالحسین خان معزالسلطان (سردار محی) و حسن خان عمیدالسلطنه مامور مقابله شدند ، برخاست . از سال ۱۳۲۹که قوای روس حضور خود را در ایران بیشتر کردند ، مبارزات ملّا عزیز نیز شدت گرفت .

در اوج مبارزات مشروطه خواهی ، پس از رسیدن قوای مشروطه گیلان و ایل بختیاری به تهران ، محمد علی شاه که مخالف مشروطه بوده به سفارت روس رفته و تحصن کرد . سران مشروطه جلسه فوق العاده ای تشکیل داده  و محمد علی شاه را از پادشاهی عزل و احمد شاه را که ۱۲ سال بیشتر نداشت  ، تحت نظر عضدالملک نایب السلطنه بر جای او نشاندند .

در این زمان که دوره مجلس اول منفصل شده بود ، در ذیقعده ۱۳۲۷ هجری قمری مجلس دوم رسماً افتتاح شد و محمد ولی خان سپهدار فرمانده قشون مشروطه طلبان گیلان وزیر جنگ شد و یپرم خان ارمنی به ریاست شهربانی رشت منصوب شد تا نظم جدید را مستقر کند .

ناگفته نماند که بر اساس قرارداد ۱۹۰۷ میلادی ، ایران به دو قسمت شمال و جنوب تقسیم شده بود که منطقه شمال تحت نفوذ روسها و جنوب کشور تحت نفوذ انگلیسها قرار گرفته بود و لذا نیروهای روسی در رشت و قزوین و تبریز مستقر بودند .

مردم رشت برای دفاع آماده شدند . مانور روزانه سواره نظام روس در معابرشهر حادثه انگیزی می کرد . آزادیخواهان طوالش به سر کردگی سید اشرف کرگانرودی و انوش خان و به زعامت ملا عزیز ، مسلحانه به رشت آمده و خود را در اختیار انجمن ایالتی گذاشتند .

روزنامه نسیم شمال در باره برخی مجاهدتهای نیروهای تالش می نویسد : « قریب هفتاد نفر از مجاهدین کرگانرودی مسلح و به پیشقدمی اشرف کرگانرودی ، حاج فخرالدین افندی و محمدخان شجاع دیوان وارد رشت شدند و در باغ مدیریه شرف اندوز خدمت حضرت اشرف سپهدار اعظم گردیدند . حاج فخرالدین افندی خطابه بلیغ در تمجید آزادی و مشروطیت ارائه نمود ». قسمتی از نطق حضرت اشرف سپهدار اعظم به مجاهدین کرگانرود این بود : « شما کرگانرودیها و تمام مجاهدین وطن برادران من هستید و من افتخار می کنم که پیر خادم ملت هستم . » سپس رهبران یاد شده مشروطه شعار دادند : زنده باد مشروطه ، زنده باد مشروطه ، که پس از آن مردم شعار دادند :

به گوش مستبدین داده مالش                     

جوانمردان غیرتمند تالش

 در میان گیرودارهای سیاسی ، مجلس دوم به روزگار مجلس اول دچار شد و حالت انفصال گرفت و قوای روس که هدف اصلی اش تصرف شمال بود ، در ذیحجه ۱۳۲۹ برابر با آذر ۱۲۹۰ شمسی ناگهان به تبریز و انزلی و رشت و جاهای دیگر تاختند.

ابتدا دست به تعرض و خونریزی در رشت و انزلی و سپس در دوم محرم ۱۳۳۰ به تبریز هجوم بردند و در این میان آزادیخواهان مناطق مختلف را دستگیر کردند که انجمن ایالتی گیلان و سران دستجات سیاسی ومدافعان رشت از این قاعده مستثنی نبودند که همه را دستگیر و زندانی کردند .

در بعضی منابع از جمله کتاب « گیلان در جنبش مشروطیت » و « نامها و نامدارهای گیلان » آمده است : ملا عزیز با خیانت یکی از ارباب عمایم وابسته به کنسولگری روس در رشت که به محل اختفای وی پی برده بود ، دستگیر شد . 

روسها پس از استیلای کامل به شهر رشت به سران زندانی شده مشروطه یعنی : عبدالعزیز شریعتمدار طالش اهل لیسار ، میرزا یوسف خان جوبنه ای (معاون نظمیه گیلان) ، صالح خان مژدهی (افسر)و کاظم خان کمیسر دستور دادند اعتراف نامه ای نوشته و امضاء نمایند که «تیر اندازی و کشتاری که از جانب نظامیان روس صورت گرفته ، بر اثر تعرض اشخاص مسلح گیلانی بوده و عملیات روسها جنبه دفاعی داشته است.» و آزادی سران مذکور را منوط به نوشتن و امضاء کردن چنین گواهی نامه ای کردند . اما هیچیک از آنان این خواسته رانپذیرفتند. روسها چون از این حیله سودی نبردند دست به تدبیر دیگر زدند که محاکماتی تشکیل داده و شهودی بطلبند که نتیجه اش اثبات خواسته آنها باشد .

اولین دسته ای که به محاکمه تشریفاتی و از پیش برنامه ریزی شده کشیده شدند ، همان چهار نفر یاد شده بالا بودند . در آن محاکمه ساختگی چند تن ایرانی تبعه روس یا بستگان خریداری شده آنان و بعضی تجار قفقازی مقیم رشت به نامهای ضیاءالعلماء ، حاج آقا کریم اُف ، میر ابوطالب دریابیگی ، نایب رحمان فراش و حاجی صمد خان تاجر باشی (۶) ، طبق نظر متجاوزان روس به دروغ شهادت دادند که تعرض به نیروهای روسی از طرف ایرانیان بود . (گرچه بعضی از آن شاهدان دروغین بعداً توسط آزادیخواهان ترور شدند ، ولی گواهی آنان منجر به شهادت متهمان شده بود.)

ملّا عزیز پای چوبه دار

سر انجام روز سیزدهم ماه صفر ۱۳۳۰ هجری قمری برابر با بهمن ماه ۱۲۹۰ خورشیدی (حدود ۱۰۴ سال پیش)چهار نفر محکوم مشروطه را با تظاهراتی رعب انگیز ، دست بسته به عراده ای نشاندند و به صحرای ناصریه آوردند . محکومین مظلوم را در میان حلقه ای از قزاقان روسی به پای داری که چهار حلقه از چهار طناب آویخته بود ، کشاندند . یک افسر روسی در حضور بعضی از گواهان کذایی تقصیر متهمین را شرح داده و حکم اعدام را قرائت کرد و محمد کسمایی منشی قونسولگری روس جملات افسر مذبور را ترجمه کرد . سپس سر و نیم تنه هر یک از آنان را با کیسه ای پوشانده و طناب را از روی کیسه بر حلقشان حلقه کردند .

 بازماندگان شهید شریعتمدار می گویند: ایشان در این حین گفته بود  این کیسه را از سرم بردارید و طناب را بر گردنم بیندازید که بتوانم تا آخرین لحظه زندگیم ، وطنم را ببینم و حقارت شما را تماشا کنم .) آنها گوش نداده و زیر پایشان را خالی کردند تا جانشان فدای و وطن شود . سپس هر چهار نفر را ( بدون انجام شعائر دینی و بدون غسل و کفن ) در یک گودال که قبلاً پای دار حاضر شده بود انداخته و بر روی اجسادشان شفته آهکی ریختند .

 چند سال بعد که میرزا کوچک خان جنگلی قیام خود را آغاز کرد ، سید سقط فروش به خاطر رفتار نسنجیده خود که باعث برآن گردیده بود که ملاعزیز شریعتمدار بدست روسها بیافتد و جان خود را از دست دهد ، مورد مواخذه میرزا قرار گرفت و میرزاکوچک خان شرط ورود او به جرگه همراهان خود را ، گرفتن رضایت خانواده ملاعزیز شریعتمداری قرار داد و به این خاطر سید سقط فروش به همراه تعدادی از همراهان ، از رشت به هره دشت آمد و بعد از تقدیم کردن هدایا به خانواده ملاعزیز و دلجویی کردن از آنان رضایت آنها را جلب کردند . این امر نشان از شناخت میرزاکوچک خان نسبت به ملاعزیز شریعتمدار و اهداف او می باشد.

 حضور قوای بیگانه و تعلّق زمین به مالک خصوصی (باغ ناصری که قبلاً اسمش «لوندیه » بود به یک بانکدار ارمنی به نام تومانیانس تعلق داشت .) ، ساختن مقبره را مشکل ساخت . فقط چند قلوه سنگ بر روی مزار شهیدان نشانه ای بود که محل آرامگاه شناخته شود . سالها گذشت تا اینکه در سال ۱۳۱۱هجری شمسی مرحوم حسن شکراله زاده که سرپرستی بیمارستان پورسینا را بر عهده داشت ، میله و صفحه یادبودی از سنگ مرمر بر آن احداث نموده و ادای احترام نمودند.

منبع :سایت سوباتان http://www.soubatan.ir/

Print Friendly

درباره ی مدیر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی را وارد کنید *