خانه > گوناگون > شکل گیری شهر هشتپر

شکل گیری شهر هشتپر

هشتپربرگی از خاطرات کیوان رهنوردبه قلم ایشان

اختصاصی پایگاه تالش شناسی علی عبدلی

  “در تابستان سال ۱۳۳۲ مش اکبر دو سه روزی بود که بهمراه ده بیست نفر آدم ریز و درشت چماق بدست عکس مصدق را به سینه خود چسبانده بود و فریاد میزد (ازجان خود گذشتیم با خون خود نوشتیم یا مرگ یا مصدق) در بازار شهرما تالش ” بالا و پائین میرفت و هل من مبارز میطلبید . مش اکبر چه کاره بود؟ مش اکبر شغل معین و مشخصی نداشت همه کار میکرد از دلالی و واسطه گری و پا اندازی و کار چاق کنی بگیر تا دستفروشی و جور کردن بساط لهو و لعب در عروسی ها  . 

وقتی هم که هیچ کاری نداشت به روستاهای دوردست میرفت تا برای زنها سرکتاب بازکند و دعای مهر و محبت بنویسد و خلاصه اینکه مش اکبر همه کاره بود و هیچ کاره .  فعلاً چند روزی بود که  بقول خودش داشت از خون خود برای مصدق مایه میگذاشت .  تا یک روز (روز ۲۸ مرداد) وقتیکه از صبح تا ظهر برای مصدق حنجره پاره کرده بود  بعد از ظهر همان روز با همان آدمها  ناگهان وسط بازار هشتپر ظاهر میشود . این بار بجای چماق پرچم شیروخورشید نشان در دست و عکس شاه را از سر و سینه خود آویزان کرده مثل اسب یورتمه راه میرفت جاوید شاه  جاوید شاه  میگفت و شیهه زنده و جاوید باد سلطنت پهلوی میکشید . 

من در آن زمان یازده سالم بود . هر چه نگاه کردم از این قضایا چیزی سر در نیاوردم . رفتم اداره پیش پدرم از او پرسیدم آقاجون این مش اکبر چی میگه این برو بیاها برای چیست؟ پدرم خندید و گفت هیچی پسرم چیزی نیست اینها همه اش سیاست است سیاست . 

 سیاست پدر و مادر نداره که .   به شغاله میگه بدو  به سگه میگه بگیر .  و من باز هم چیزی نفهمیدم . البته من چماقدارها را قبلاً هم در موقع انتخابات مجلس دیده بودم که با چماق و داس و قمه بجان هم افتاده بودند و با فلاخن بطرف همدیگر قلوه سنگ پرتاب میکردند . خوب معلوم است دیگر در اینگونه جنگ و دعواها  نه برنامه گلها پخش میشود  نه نان و حلوا . خون بود که از سر و صورت آدمها بزمین ریخته میشد و دست و پا ها بود که شکسته میشد . و بیچاره مادر بزرگ من با اینکه کسی از خانواده ما در آن جنگ و دعوا شرکت نداشت از فرط  دلشوره و اضطراب زبانش بند آمده بود قرآن بسرگرفته و با مشت به سینه خود میکوبید  .

 اما این بار قضیه فرق داشت چون هر دو طرف ماجرا فقط یکنفر بود  مش اکبر.    هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که یک روز غروب رفتم به خانه مادربزرگم  دیدم مادر بزرگ و ابیش عباسقلی زاده ( پدر عادل عباسقلی زاده همان کسی که در عکسی  که از دبیرستان هلاکو رامبد بمناسبت جشن درختکاری  برایتان فرستادم در کنار ناظم دبیرستان آقای قاسم زاده ایستاده است ) در حال مشاجره هستند . 

 ابیش نزدیک خانه مادر بزرگم کارخانه برنجکوبی داشت کوهی از پوست برنج (فل) را که در حیاط پشت کارخانه ریخته شده بود را آتش زده بود و باد دود آنرا بطرف خانه مادر بزرگم میاورد وباعث اذیت میشد  و هروقت هم که هوا باد گرمی میشد باد خاک فل سوخته را به حیاط خانه مادر بزرگم میریخت . 

 مادر بزرگ بشدت عصبانی بود و داد میزد و میگفت آی ابیش ای نا مسلمان آخه بتو هم میگن مرد ؟ شب اول قبر قبل از هرسوألی از آدم میپرسند با همسایه ات چگونه رفتاری داشتی  و درحالیکه گوشه چادرش را نشان میداد میگفت بیا  بیا ببین چگونه آتش فل سوخته چادر مرا سوزانده و سوراخ سوراخ کرده آخه اذیت و آزار هم حدی داره بخداوندی خدا اگر آن حقی را که بگردن من داری نبود اگربخاطر اینکه جان بچه هایم را نجات دادی نبود الان میرفتم  به همه جا عارض میشدم حتی جلوی شاه مملکت را هم میگرفتم و از دست تو شکایت میکردم بلاخره یکی پیدا میشه که بداد من بد بخت برسه. آخه بی وجدان اگر باد آتش این فل را بیاره سرخانه من بریزد و خانه مرا بسوزاند آنوقت من چه خاکی بسرم بریزم ؟؟ . 

 ابیش هم میگفت آخه پیره زن من چیکار بتو دارم من سر ملک خودم هستم مشغول کار خودم هستم  مگه من به باد گفتم بیاد روی سرتو خاک بریزه  میتونی برو جلوی باد را بگیر برو هرجا که دلت میخواهد شکایت کن اصلاً برو جلوی شاه را بگیر شاه هم که الان برگشته آمده برو جلواش را بگیر برو  شاید یه کاری برایت بکنه  مطمئن باش هر کاری هم که بخواهد بکنه بتو چادر نخواهد داد چون همانها بودند که چادر را از سر شما ها کشیدند .

  من هم که یک بچه بودم و قادر نبودم که از مادر بزرگم حمایت بکنم جز تماشا کاری از من ساخته نبود .  مادربزرگ دست مرا گرفت  گفت بیا  بیا برویم و در همان حال  داشت آخرین حرفهایش را هم میزد و گفت من نمیدانم تو چگونه جان خواهی داد ؟چگونه خواهی مٌرد ؟ بلاخره روز قیامتی هست صحرای محشری هست سئوال و جوابی هست  شرم کن  حیا کن  چشم تنگ مرد دنیا دوست را نه قناعت پر کند نه خاک گور.   آن شب و مدتها بعد از آن همچنان ذهن من مشغو ل چند کلمه و اتفاقات رخ داده شده بود   “مصدق”   “شاه ”  “انتخابات”   “سیاست”  “مش اکبر و نمایش خیابانی او” و موضوع “دویدن شغال و سگ ” و همینطور “نجات جان ما توسط ابیش ” . خوب طبیعی است برای یک الف بچه ای در سن و سال من درک و فهم اینگونه مسائل آسان نبود . 

گرچه خیلی مایل بودم هر آنچه را که در محیط زندگی ام اتفاق می افتد را درک کنم  اما آنچه که بیش از همه کنجکاوی مرا تحریک کرده بود و خیلی دلم میخواست آن را بدانم این بود که برای ما چه اتفاقی افتاده بود؟ ابیش چگونه جان ما را نجات داده بود؟ . تا اینکه شبی که مادر بزرگ را سرحال دیدم موضوع ابیش و نقش او در زندگی ما را که باعث نجات جان ما شده بود را پیش کشیدم . مادر بزرگ خنده ای کرد و گفت پسرم این ابیش را اینجوری نگاه نکن گرچه بعضی وقتها موذی و بدجنس میشه اما وقتی پایش بیفته مردانگی هائی داره که نگو . بله اگر این ابیش نبود ای بسا که  ما الان زنده نبودیم و روسها همه ما را قتل عام کرده بودند . 

 پرسیدم روسها؟ قتل عام ؟ آخه برای چی؟ مگه ما چیکار کرده بودیم ؟ مادر بزرگ شروع کرد به صحبت کردن . آنشب تا دیر وقت داشت ماجرا را برایم تعریف میکرد آنقدر گفت و گفت و گفت که  من نفهمیدم کی خوابم برد .  در اینجا باید خدمتتان عرض کنم آنچه را که دارم برایتان مینویسم فقط به گفته های مادر بزرگم اکتفا نکره ام بلکه از پدرم  مادرم از خواهر بزرگم که پنج سال از من بزرگتر است و از سایر اعضای خانواده ام  و همینطور از همکاران پدرم و دیگر آشنایان که اطلاعاتی در این مورد داشتند پرس و جو و تحقیق کرده ام و تلاش کردم تا آنجا که ممکن است ماجرا را همان گونه که اتفاق افتاده است بی کم و کاست و بدون گزافه گوئی برایتان بنویسم .   حتماً میدانید که در جنگ جهانی دوم با اینکه دولت ایران اعلام بیطرفی نموده بود اما متفقین به بهانه رساندن آذوقه و مهمات به روسیه شوروی و به بهانه وجود جاسوسان آلمانی در ایران در شهریور سال ۱۳۲۰ از شمال و جنوب به ایران حمله نمودند . انگلیسیها از جنوب و روسها از شمال میهن ما را اشغال کردند وبدیهی است که شهر های ساحلی کناره های دریای خزر از جمله آستارا تالش  شفارود و بندرانزلی و البته رشت از این حمله و اشغال و مصائب و مشکلات ناشی از آن در امان نماندند.

جالب است بدانید که تا زمان جنگ جهانی دوم شهر تالش (هشتپر) اصلاً وجود نداشت و در این مکان فقط همان عمارت سردار امجد  ساخته شده بود و آنجا را اطاق سرا میگفتند  مردم شهر تالش هم  در کنار دریا و در قسمت شمالی مصب رود کرگانرود (همان جائی که اکنون شهرداری تالش آنجارا با کاشتن درختان کاج و ایجاد  فضای سبز و امکانات تفریحی اقامتی بصورت پارک ساحلی در آورده است ) زندگی میکردند که بنام شهر (کرگانرود ) نامیده میشد و کرگانرود  مرکز تالش بود و فرمانداری تالش هم که قبلاً در شفارود قرار داشت مدتی بود که در شهر کرگانرود مستقر شده بود . و از آستارا به تالش و به بندرانزلی هیچ جاده ای وجود نداشت و مردم از طریق ساحل دریا با اسب و یا پیاده به آستارا و یا به شفارود و بندر انزلی رفت و آمد میکردند مایحتاج مردم شهر نیز از طریق دریا بوسیله لنچ ها و قایق ها تامین میشد  فقط یک راه مالرو از کرگانرود به اطاق سرا و از آنجا به ییلاق آق آولر وجود داشت

 .  روسها قبل از حمله و اشغال شهرهای شمالی بوسیله عوامل جاسوسی خود  و بوسیله نامه به کلیه ادارات دولتی از جمله فرمانداری ژاندارمری مرزبانی وهمینطور به اداره پست وتلگراف و تلفن اعلان کرده بودند که کاری بمردم عادی و مال و اموال آنها ندارند فقط برای تامین امنیت کاروانهای تدارکاتی متفقین از دست جاسوسان آلمانی به ایران می آیند و از همه مردم و از کلیه کارکنان ادارات دولتی کشوری و لشکری درخواست همکاری کردند و تهدید کردند که کوچکترین مخالفت و عدم همکاری را تحمل نخواهند کرد وخاطیان به شدید ترین وجهی مجازات خواهند شد و مخصوصاً از کارکنان اداره پست و تلگراف و تلفن خواسته بودند حتماً سرکار خود حاضر باشند  و دستگاه تلگراف و تلفن آماده کار و بهره بردای باشد  تا نیروهای نظامی روسیه شوروی بمحض رسیدن به آنجا بتوانند از آن استفاده کنند .  رئیس اداره پست و تلگراف و تلفن کرگانرود  موضوع نامه را به (رشت) مرکز استان تلگرافی گزارش کرده تا کسب تکلیف کند. روز بعد پاسخ تلگراف از رشت میرسد که پس از دریافت این تلگراف سریعاً دستگاه مورس تلگراف و دستگاه تلفن وهمینطور قوه خانه و همه ابزار ولوازم مربوطه را تخریب و کاملاً نابود نمائید و همه کارکنان اداره محل کار را ترک کرده و منتظر دستورات بعدی باشید .

 در اینجا باید در مورد  قوه خانه  خدمتتان کمی توضیح  بدهم .دستگاه مورس تلگراف و همینطور دستگاه تلفن در آن زمان مثل هر دستگاه الکتریکی و الکترونیکی امروزی برای کار کردن به برق و یا باطری نیاز داشتند . در آنزمان در تالش (و همینطور در نود در صد شهرهای ایران ) نه اینکه برق نبود بلکه حتی باطری هم وجود نداشت باطری دستگاه مورس تلگراف و همینطور تلفن باید در محل ساخته میشد . قوه خانه به اتاقی گفته میشد که در آن باطریها را میساختند . به اینصورت که به تعداد یکصد و بیست تا یکصدو پنجاه عدد ظرف شیشه ای استوانه ای شکل را ردیف در کنار هم قرار میدادند و داخل آن مخلوط آب و کات کبود و یا نشادر (یک نوع ماده شیمیائی)ریخته و سپس دو الکترود یکی از جنس سرب و دیگری از جنس روی و یا آلیمنیوم  داخل ظرف قرار داده و آنهارا بطور سری بهم وصل کرده و بدین وسیله حدود یکصد و پنجاه تا یکصدو هشتاد ولت برق مورد نیاز دستگاه تلگراف  برای دو تا سه ماه تامین میشد و سپس این کار را دوباره تکرار میکردند  .

  بمحض رسیدن تلگراف دستور تخریب رئیس اداره پدرم را صدا کرده و میگوید فلانی چون همیشه کار های فنی این اداره در دست تو بوده  است اکنون که دستور تخریب رسیده من آنرا بتو ابلاغ میکنم  و مسئولیت این کار با توست . پدرم فوراً دست بکار شده  اول قوه خانه را تخریب و همه ابزار و لوازم و مواد اولیه آنرا  شکسته و به رودخانه میریزد اما دستگاه مورس تلگراف و دستگاه تلفن برداشته به خانه برده و نصف شب با کمک مادر بزرگم  در باغچه حیاط پشت خانه اش دفن کرده و روی آنرا تسطیح کرده و آنجا بذر تربچه میکارند. . فردای آنروز پدرم چند اسب و قاطر کرایه کرده و لوازم زندگی شان را بار کرده بهمراه مادرم و مادربزرگم و دوخواهرانم (من و برادر کوچکم هنوز بدنیا نیامده بودیم) مثل اغلب مردم شهر به جنگلها و کوهپایه ها فرار میکنند و مدتی در چادر وسط جنگل میمانند و سپس یکی از آشنایان پدرم در یکی از روستاها یک اطاق از خانه خود را در اختیار پدرم قرار میدهد تا زمستان را آنجا بگذرانند .

  روسها وقتی وارد شهر میشوند اول به ادارات مهم حمله کرده و همه را اشغال میکنند و وقتی به تلگرافخانه میرسند میبینند که همه چیز تخریب شده و هیچکس هم نیست بسیار عصبانی شده پس از پرس و جو متوجه میشوند که اینکار کار پدرم بوده است و موضوع را به مرکز فرماندهی خود در آذربایجان شوروی گزارش میدهند . پاسخ مرکز فرماندهی بسیار سریع و صریح بود . مانتور و همه اعضای خانواده اش را در وسط  شهر تیرباران کنید تا مردم ببینند و دیگر کسی جرات مخالفت و مقابله با نیروهای روسیه شوروی را نداشته باشد . شاید در زبان روسی مانتور بمعنی مسئول فنی باشد من نمیدانم اما حکم در مورد پدرمن بود .

 پس از پایان زمستان و آمدن بهار مردم کم کم جرات کرده از جنگلها و کوهها به سر خانه و زندگی خود برمیگردند تا مشغول کشت و زرع شوند و حتی بسیاری از کارمندان ادارات نیز به سر کار خود باز میگردند و روسها هم برای تهیه آذوقه وسایر مایحتاج خود با مردم مشغول داد و ستد میشوند . یکی از کسانی که در این کار پیشقدم و فعال بود ابیش عباسقلیزاده بود چون زبان روسی را خیلی خوب میدانست . خانواده ابیش از بازرگانان روس بودند که در زمان انقلاب بلشویکی مثل بسیاری ازتجار و سرمایه داران روسی به ایران مهاجرت کرده بودند ارتباط ابیش با فرماندهان روسی کم کم صمیمی تر شده و کار به دوستی و رفاقت و شرکت در میهمانی ها می انجامد در این میان خانواده ما همچنان فراری و در میان جنگل روزگار میگذرانیدند .  مادر بزرگ من هر از چندی به شهر میآمد تا هم مواد غذائی بخرد و هم سر و گوشی آب بدهد و از اوضاع و احوال با خبر بشود و وقتی متوجه میشود که ابیش با فرمانده سربازان روسی دوستی دارد نزد ابیش رفته واز او میخواهد تا پادرمیانی کرده و از فرمانده روس بخواهد تا از کشتن پدرم صرفنظر کند . ابیش میگوید اینطوری نمیشود باید یک میهمانی بگیرم فرمانده و همقطارانش را دعوت کنم تو هم بیا پیش زن و بچه هایم بنشین و پس از صرف شام وقتی موقعیت را مناسب دیدم موضوع را مطرح میکنم شاید بتوانم کاری بکنم اما تا بتو چیزی نگفتم تو مطلقاً حرفی نمیزنی . شب موعود فرا میرسد میهمانان میآیند و طبق عادت روسها مشغول نوشیدن مشروب الکلی میشوند . ابیش به مادر بزرگم پیغام میفرستد که بیا و برو پیش زن و بچه هایم بنشین مادر بزرگم موقع آمدن پیش خود فکر کرده بود که بهتر است خواهر بزرگم را که آن موقع یک بچه چهار پنج ساله بود را با خودش بیاورد تا شاید فرمانده روسی از دیدن این بچه دلش به رحم بیاید و از کشتن پدرم صرفنظر کند تا آن موقع مادر بزرگ خبر نداشت که حکم قتل فقط برای پدرم نیست بلکه برای همه خانواده است و گر نه جرات شرکت در چنین میهمانی را نداشت .

 مادر بزرگ بچه بغل از کنار پنجره اتاق میهمانی رد میشود تا به اتاق دیگر نزد زن و بچه های صاحبخانه برود ناگهان فرمانده روسی چشمش که به بچه میافتد و از صاحبخانه میخواهد که بچه را پیشش بیاورند . ابیش بچه را از مادر بزرگ گرفته نزد فرمانده میبرد و فرمانده بچه را در آغوش گرفته و تند تند میبوسد و های های گریه میکند آنچنان گریه میکند که همه حاضرین و از جمله همقطاران خود فرمانده بسیار متعجب میشوند و نمیدانند که چه اتفاقی افتاده است .پس از مدتی فرمانده کمی آرام میشود و بحرف میآید که این بچه بطور عجیبی شبیه دختر من است و من هفت سال تمام است که او را ندیده ام و تمام این مدت را در جبهه های مختلف جنگ هستم و هیچ خبری از زن و بچه ام ندارم .

 ابیش از موقعیت پیش آمده استفاده کرده  و میگوید مایور توشفسکی (این اسم را مادر بزرگم میگفت و من نمیدانم درست است یا نه ) تو واقعاً میتوانی این بچه را تیرباران کنی؟ فرمانده با تعجب میگوید این چه سوالی است که میکنی من چرا باید این این کار را بکنم ؟ ابیش میگوید هم اکنون حکم قتل این بچه و پدر و مادرش در نزد توست این بچه دخترهمان مانتور است که تو میخواهی آنها را تیرباران کنی من بتو اطمینان میدهم مانتور بیگناه است و هیچ تقصیری ندارد او هم مثل سایر مردم فقط ترسیده دست زن و بچه هایش را گرفته فرار کرده  و اداره تلگرافخانه مانند سایر ادارات بدون هیچ محافظ و نگهبانی رها شده و دزدها آمدند ادارات را غارت کردند فرمانده پس از کمی مکث کردن گفت ابیش من چون ترا میشناسم و میدانم که دروغ نمیگوئی و هم اکنون من با اختیار خودم مانتور را میبخشم و از قتل او صرفنظر میکنم به او بگوئید میتواند به سر کار و زندگی خودش برگردد و دست در کیفش میکند پس از کمی جستجو کاغذی را در میآورد وبدست بچه (خواهرم) میدهد ومیگوید بیا بگیر و پاره کن ابیش بلافاصله مداخله میکند و میگوید مایور توشفسکی حالا که تو این گذشت را کردی و مانتور را بخشیدی خودت با دست خودت در حضور همکاران خودت آن حکم را پاره کن تا اول و آخر این گذشت و انسانیت با دست تو انجام شده باشد.

فرمانده حکم گرفت و با دست خودش پاره کرد . مادر بزرگ فردای آنروز با خوشحالی به جنگل باز میگردد و به پدرم ماجرا را میگوید اما پدرم میگوید من به روسها اعتماد ندارم از کجا که فردا فرمانده پشیمان نشود .پدرم چند  روز بعد مخفیانه خودش را به بندر انزلی و از آنجا به رشت میرساند  وبه رئیس اداره ماجرا را شرح میدهد در آنجا پدرم با یک حکم جدید به شفارود منتقل میشود و به پدرم توصیه میشود در ایست بازرسی روسها خود را با اسم مستعار و شغلش را کشاورز معرفی کند واگر شناسنامه خواستند بگوید شناسنامه ندارم (در آن زمان نداشتن شناسنامه امری عادی بود) . ما در مدتی که در شفارود بودیم روسها از آستارا به بندر انزلی جاده کشیدند و روی رودخانه کرگانرود پل زدند و از طریق همین جاده تردد میکردند و شهر کرگانرود از مسیر دور مانده بود کم کم مردم در دو طرف پل مغازه و خانه ساختند وشهر کرگانرود از جمعیت خالی میشد و شهر هشتپر داشت شکل میگرفت و بزرگ  بزرگتر می شد و ادارات دولتی یکی پس از دیگری به هشتپر نقل و مکان کردند روسها هم دیگر از ایران رفته بودند و ما هم از شفارود به هشتپر منتقل شدیم و در نهایت کسی در کرگانرود نماند جز یک پیر زن بنام شیرین باجی  او همسر یکی از کارکنان اداره گمرک کرگانرود بود که تعدادی گاو داشت و با فروش شیر و ماست آن امرار معاش میکرد من در نوجوانی دو بار ایشان را دیده بودم و یکبار از او پرسیدم شیرین باجی حالا که همه به هشتپر آمده اند تو چرا تنها در کرگانرود مانده ای  گفت (قارداش اوغلم ) برادر زاده ام گاوهایم به اینجا عادت کرده اند میترسم وقتی به هشتپر بیایم آنها گم بشوند و من نتوانم آنها را پیدا کنم .  او آخرین باز مانده از ساکنین شهر کرگانرود بود.

Print Friendly, PDF & Email

درباره ی مدیر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی را وارد کنید *