خانه > مردم شناسی > دوقصه درباره سیا گالش 

دوقصه درباره سیا گالش 

کیان لاجوردی سیامزگی

زلفعلی قنبری رانکو

افسانه سیاه گالشدر فرهنگ مردم تالش و گالشان شرق گیلان شخصی افسانه ای به نام  ” سیا گالش ” وجود دارد که می گویند حافظ و حامی گاو و گوزن و آهوان است . سیاگالش در نظر مردم موجود مهربانی است که دام هارا دوست دارد و حافظ و نکهبان آن هاست و در مشکلات  به آن ها یاری می رسا ند .

مردم باور دارند که برای دیدن سیاگالش باید نیت پاک داشته باشی . البته امروز عده ای از جوانان هستند که نه تنها افسانه ی سیا گالش را بلکه تمام افسانه های رزمی ، پویا و سازنده ی این سرزمین را که از گذشته به ارث رسیده قبول ندارند و آنها را پوچ و بی معنی می دانند ، اما باید بپذریم که تمام این افسانه ها ریشه در فرهنگ پربار گذشته ی این مرز و بوم دارد و حذف آنها به منزله ی نادیده گرفتن باور سنتهای مردم می باشد .

سیاگالش در برخی جاها حامی گوزنها شمرده می شود. ی گویند روزی  یک  شکارچی  برای شکار گوزن به جنگل رفت . در میان جنگل گوزن نری را دید ، تعقیبش کرد و چون نزدیک شد تیری رها کرد . اما آن تیر به گوزن ماده ای خورد و گوزن نر گریخت . شکارچی ناراحت شد و گوشه ای خوابید . وقتی بیدار شد شب شده بود ، خواست به خانه برود که دید آن دور و بر کلبه ای است و در آن مردی زندگی می کند . جلو رفت و پرسید می توانم امشب را پیش شما بمانم . مرد تعارف کرد و او به داخل کلیه رفت . مرد برای شام کاسه ای شیر برای شکارچی آورد . شکارچی دید داخل شیر لکه های خون است . علت را پرسید . مرد گفت : تو امروز گوزن ماده ی مرا که تازه زائیده بود ، تیر زدی و زخمی کردی . شکارچی  تعجب کرد و گفت : مگر گوزن  را که می شود دوشید ، شاید با تله آنرا گرفته باشی .

مرد به شکارچی گفت : بیا از پنجره نگاه کن . شکارچی از پنجره بیرون را نگاه کرد و دید حیاط پر از گوزن است . شکارچی پرسید : این همه گوزن را از کجا آورده ای ؟

مرد گفت : من نگهبان گوزن ها هستم و تو باید بدانی که نباید شکار بی موقع بکنی . صبر کن وقت شکار برسد خودشان در تیر رس تو قرار می گیرند .

شکارچی صبح فردا عازم خانه می شود و دیگر از پی شکار نمی رود … و آن مرد سیا گالش و نگهبان حیوانات بود .

می گویند  درنواحی کورکوه(کل کوه) سرگالشی زندگی می کرد و گاوهای او در این منطقه از جنگل چرا می کردند.خانه و زندگی او به روایتی در روستای شبخوس سرا و به روایتی دیگر در روستای لشکاجان بود. به هر حال در جلگه خانه و زندگی داشت.

  در یک روز تابستانی سرگالش برای رسیدگی گاوهای خود به کولام (کلبه جنگلی) آمده بود ودر آن روز یک آهوی کوچک با دست شکسته لنگان لنگان به کولام او نزدیک شد و گالشها (دامداران-گاودارها) آهوی دست شکسته را گرفته وبه داخل کولام می آورند و به سرگالش خبر داده و نشان می دهند.و اصرار می کنند که سر گالش اجازه داده تا آهو را ذبح کرده و کبابی آماده سازند و جشنی به پا دارند.

  اما سرگالش می گوید: آن آهوی زخمی را نکشید. اگر گوشت می خواهید بروید خودتان آهو یا گوزنی شکار کنید و بخورید، نه این آهوی دست شکسته را، که این کار از انصاف وجوانمردی خارج است زیرا این آهوی کوچکی به ما پناه آورده است و به کمک ما احتیاج دارد. ما نباید آن را ذبح کنیم و از گوشت آن کباب درست کرده و بخوریم.

  از آنجایی که سرگالش خودش شکسته بند بود، دست شکسته آهو را بست و به چوپانها گفت که:به این آهو رسیدگی کنند تا دست اش خوب شده و سلامتی خود را دوباره بدست آورد . بعد از اینکه دست آهو خوب شد آن را آزاد کردند.

   مدتتی گذشت و تابستان پایان یافت و پاییز و زمستان رسید.در یک روز سرد زمستانی چوپانی که همراه گاوها در کولام مانده بود برای تهیه غذا به کوهپایه آمد، اما ناگهان هوا تغییر کرد و برف بسیار شدیدی شروع به باریدن کرد و تمامی راهها را بست واین برف به مدت بیست روز ادامه داشت و در تمام این مدت کسی نمی توانست خود را به کولام برساند.درنتیجه همه به این نتیجه رسیدند که تمامی گاوهای داخل کولام از گرسنگی و تشنگی هلاک شده اند.

بعد از اینکه هوا از بارش ایستاد و هوای ابری وبرفی پایان یافت کسی به تنهایی جرأت رفتن به کولام وطاقت دیدن صحنه وحشتناک مرگ گاوها و گوساله ها را نداشت به احتمال زیاد هرکس به تنهایی می رفت از ناراحتی دق مرگ می شد. بنابراین هفت نفر چوپان همراه با سرگالش جوانمرد به طرف کولام رفتند تا حداقل وسایل وابزار چوپانی که شامل ظروف شیر و ماست وکره و دیگر وسایل بود را برداشته و به خانه بیاورند. وقتی سرگالش با بقیه چوپانها به نزدیکی کولام رسیدند به جای سکوت مرگبار، آواز گاوها و گوساله ها را شنیدند. هیچ کس باور نمی کرد که گاوها تاکنون زنده مانده باشند وقتی به کولام رسیدند تمام گاوها و گوساله ها را زنده دیدند.حتی چند تا از گوساله ها نیز به دنیا آمده بودند. همچنین دیدند که دور واطراف وپشت بام کولام پر از علفهای خشک می باشد.در همین موقع دو نفر که لباس چوپانی به تن داشتند جلوی کولام آمدند.سر گالش وبقیه چوپانها از دیدن این صحنه بسیار متعجب و خوشحال شدند.

سرگالش از آن دو نفر پرسید که:شما کی هستید و چرا از این حیوانات مواظبت کردید؟

آن دونفر جواب دادند که:این کار جبران محبت شما است. وقتی سرگالش دوباره اصرار کرد که بیشتر توضیح بدهید، اوگفتند:  شما از مال ما مواظبت کردید ما هم ازمالهای شما مواظبت کردیم. باز هم سرگالش از این جواب قانع نشد و توضیح بیشتری خواست.آنها در جواب گفتند که ما جبران محبت شما را کردیم.یادتان هست که تابستان گذشته تو از آن آهو کوچک مراقبت و پرستاری کردی و او را معالجه کرده و آزادش کردی . آن آهو به ما و ارباب ما سیاه گالش تعلق دارد(سیاه گالش جنی هست که صاحب و مالک گوزنها وآهوهای وحشی جنگلها می باشد) وما هم نوکرهای سیاه گالش هستیم واین کار را به خاطر خوبی های تو انجام دادیم و کار زیادی هم نکردیم.

وقتی که آنها خدا حافظی کردند و می خواستند بروند سرگالش گفت چونکه این اموال وحیوانات را شما نجات داده اید، اینها را برای خودتان برداررید و با خودتان ببرید.اما آنها قبول نکردند.سرگالش گفت پس حداقل نصف آنها را با خودتان ببرید باز هم آنها قبول نکردند. دوباره سرگالش اصرار کرد که حداقل یکی را به میل خودتان انتخاب کنید و با خودتان ببرید این دفعه یکی از آنها خودش را سیاه گالش معرفی کرد و قبول کرد که یکی از گاوها را به عنوان هدیه از سر گالش قبول کند بنابراین از میان گله گاوها یک گاونر تنومندی را انتخاب کرد.

Print Friendly, PDF & Email

درباره ی مدیر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی را وارد کنید *