خانه > اجتماعی > خاطرات کیوان رهنورد/ ۵

خاطرات کیوان رهنورد/ ۵

خاطره ای از دختر ربایی به قصد ازدواج، در تالش قدیم . (  اختصاصی پایگاه تالش شناسی )

دختر ربایی در تالش قدیمآدمی تا وقتیکه جوان است با آرزوهایش زندگی میکند و وقتی هم که پیرمی شود با خاطراتش . من قبلاً چند بار برای شما از خاطرات دوران کودکی ام نوشته ام و تلاش کرده ام تا در خلال آن تصویری از اوضاع و احوال زندگی مردم تالش در شصت هفتاد سال پیش را تا آنجا که حافظه ام یاری میکند به شما نسل جوان امروز منتقل کنم . من خود بخوبی آگاهم که نوشته های من نه ارزش ادبی دارند و نه ارزش تاریخی . اینها فقط خاطرات من است .. خاطراتی از زمان کودکی ام . خاطراتی از زندگی با مردمی که من در میان آنها بدنیا آمدم بزرگ شدم با آنها زندگی کردم . خاطراتی که یا من شاهد آن بودم و یا خودم در آن مشارکت داشتم . خاطرات من از جنس رویدادهائیست که امروزه هم میتواند برای هر کسی بنوعی و به شکلی در محیط زندگی اش اتفاق بیافتد . با این همه من براین باورم که کسانیکه به گذشته سرزمین زادگاهشان علاقمند هستند میتوانند از میان همین نوشته های من و امثال من تصویری از زندگی مردم شهر و دیارشان را درخلال سالهای دهه بیست و سی را پیدا بکنند.. ..

دقیقاً نمیدانم چند سال پیش بود . یک روز جمعه من و عیال به سرمان زد که برویم کناردریای شفارود . بی هیچ مقدمه ای لباس پوشیده و از خانه زدیم بیرون . از آنجا که من به غذای بیرون از خانه رغبتی ندارم (بهتره بگم اعتمادی ندارم ) با مختصری غذای ساده و مقداری میوه و یکی دو بطری آب معدنی براه افتادیم. از صومعه سرا و ضیابر رد شده به پونل که رسیدیم بجای اینکه به دست راست بپیچم بطرف رضوانشهر تا از آنجا به شفارود برویم نا خود آگاه به سمت چپ پیچیدم و بطرف تالش براه افتادیم . کمی که گذشت خانمم پرسید مگر نمیخواستیم به شفارود برویم ؟ من ناگهان متوجه اشتباه خودم شدم دیدم که از کارخانه چوکا هم رد شده ام و نزدیک اردجان هستم . خواستم که دور بزنم ولی خانمم گفت خوب فرقی که نداره هدف کنار دریاست میریم کنار دریای تالش . دریا دریاست دیگه .

به تالش که رسیدیم یکراست بطرف روستای قرق و بعد هم بسمت پارک ساحلی کنار دریا رفتیم . بمحض ورود به پارک دوتا عروس و دامادی که با لباس عروسی در حال گرفتن عکس و فیلم در پارک بودند توجه ما را بخود شان جلب کردند و کمی آنطرفتر عروس و داماد دیگری مشغول گرفتن عکس بودند و همینطور درسمتی دیگر باز هم عروس و دامادی دیگر . در جمع هفت هشت تا عروس و داماد را دیدم که در آن پارک ساحلی مشغول گرفتن عکس و فیلم یادگاری از جشن عروسی شان بودند از دیدن این همه عروس و داماد هم خوشحال شدم و هم بسیار تعجب کردم از یکی از کارکنان پارک پرسیدم آقا اینجا چه خبره چرا اینقدر ترافیک شده ؟ خندید و گفت آخه ده دوازده روز دیگر ماه محرم شروع میشه مردم از وقت باقیمانده دارند استفاده می کنند دیگه .

به خانمم گفتم ببین همشهریان من چه مردمان زرنگی هستند از فرصت ها بخوبی استفاده میکنند اما هیچوقت بفکرمن نرسیده که از چنین فرصتهائی استفاده بکنم . از پارکبان، در حالیکه بشدت میخندید خداحافظی کردیم و رفتیم که بساط مان را کنار ساحل پهن کرده تا در آن هوای پائیزی و بادگرمی که از طرف کوه میآمد با نسیم خنکی که از طرف دریا میوزید لذت ببریم … مشغول خوردن غذای خود بودیم که فکرم رفت به دورها به گذشته های خیلی دور به ایام بچه گی ام به زمانی که تا صدای سرنا و دهل را میشنیدیم همه بچه ها با هم می دویدیم بطرف صدا و میدانستیم که آنجا عروسی است .

یادش بخیر چه انس و الفتی بود و چه صفائی داشت. چقدر مردم با هم صمیمی و مهربان بودند مخصوصاً با بچه ها.. موقع غذا که میشد قبل از اینکه برای بزرگترها سفره پهن کنند اول برای بچه هاسفره میچیدند حالا بچه هرکسی که بودی از هرکجا که آمده باشی فرقی نداشت .خلاصه اینکه ما بچه ها همیشه پای ثابت هر عروسی بودیم . و دریکی از همین عروسیها بود که یکی از تلخ ترین روزهای زندگی ام را بچشم دیدم……آن زمان دختر ها را خیلی زود شوهر میدادند . خیلی زود . و بعضی وقتها حتی از ده دوازده سالگی. …. یک روز آفتابی در خرداد ماه بود و مدرسه ما تازه تعطیل شده بود با چند نفر از بچه ها مشغول بازی بودیم که صدای سرنا و دهل را از دور شنیدیم همه بچه ها با هم دختر و پسر دویدیم به طرف صدا و وقتی به محل عروسی رسیدیم.

دیدم که عروس یکی از همکلاسی های خواهر بزرگ من است عروس پانزده سال بیشتر نداشت عروس و داماد هر دو از خانواده های ثروتمند تالش بودند و طبیعتاً عروسی شان هم خیلی پر طمطراق و پر زرق و برق بود …حسین آقا قارمونچی با آکاردئون همراه همسرش مینا خانم که ناقارا (دف) میزد و پسر نوجوانی هم که به تنهائی مشغول رقصیدن بود و هر از چندی با نمایش حرکاتی آکروباتیک حسابی مجلس را گرم کرده بودند من و برادرم به همراه سایر بچه ها سرگرم تماشای عروسی بودیم که ناگهان دیدم یکی از پشت دست مرا گرفت و چیزی درکف دستم گذاشت خوب که نگاه کردم دیدم خواهر بزرگم یک خیار نوبری از باغ خانه مادر بزرگ را از وسط نصف کرده آورده نیمی را به برادرم داده و نیمی دیگر را هم در دست من گذاشته ( در آنزمان میوه ها و صیفی جات فقط در فصلش وجود داشتند )…

 از اینکه دیدم خواهرم فداکارانه اینهمه راه را پیاده آمده و پرسان پرسان ما را پیدا کرده تا از دو تا خیار نوبری که مادر بزرگ به خانه ما آورده بود یکی را به دست ما برساند آنهم زمانیکه همکلاسی اش با چنان ثروت و مکنتی داره بخانه بخت میره خیلی دلم گرفت . در حالیکه نیمه خیار را همچنان در مشت خود داشتم از دیگران جدا شدم رفتم پشت یک درخت بلوط که نزدیک ورودی حیاط خانه بود نشستم و ناگهان بغضم ترکید به شدت به گریه افتادم چنان هق هق گریه می کردم که نگو .

مرد میانسالی که در حال رفتن به بیرون ازحیاط خانه بود وقتی چشمش بمن افتاد بطرف من آمد بدون اینکه بپرسد چرا گریه میکنی گفت؛ مرد که گریه نمی کند . با چهره ای خندان و مهربان دست مرا گرفت از زمین بلند کرد و دستی بسرو گوش من کشید و ازتوی جیبش دو سه تا آب نبات درآورد بمن داد و گفت برو؛ برو با بچه ها بازی کن … خانمم متوجه شد که من مدتیست همینطور به دور دورها خیره شدم و چیزی نمی خورم پرسید چی شده به چی نگاه میکنی. نکنه تو هم بفکر افتادی که از این فرصت طلائی استفاده بکنی و سر پیری معرگیری کنی . خندیدم و گفتم این عروس و داماد ها را که دیدم بیاد ایام بچگی خودم افتادم .آن زمان از هر جا که صدای سرنا و دهل شنیده میشد معلوم بود که آنجا عروسی است . در حقیقت خانواده های عروس و داماد با همان سرنا و دهل بنوعی دعوت عام برای شرکت در عروسی میکردند .

از نحوه برگزاری جشن عروسی در زمان قدیم تالش برایش صحبت کردم و برایش گفتم که مراسم عروسی در آن زمان اگر چه بسیار ساده و بی آلایش بود و کمی ها و کاستی هائی داشت اما درعوض از مهر و محبت صفا و صمیمیت چیزی کم نداشت . و درادامه گفتم تو هیچ میدانی که یکی از رسم و رسومات عروسی در تالش فراری دادن عروس از خانه پدرش بود . خانمم با تعجب بمن نگاه کرد و گفت خوب این یعنی که چی ؟ گفتم اگر پسری به خواستگاری دختری میرفت و به هر دلیلی از پدر و مادردختر جواب رد می شنید آنوقت پسر قاصدی نزد دختر میفرستاد تا از تمایل دختر نسبت به خودش اطمینان حاصل کند و بعد با یک برنامه ریزی قبلی نیمه های شب دختر را فراری داده به خانه عاقد میبرد و به امانت میگذاشت تا بعداً ریش سفیدان محل پا درمیانی کرده و به هر شکلی رضایت پدر و مادر عروس را جلب میکردند و آنوقت مراسم عقد را بجا میآوردند . خانمم پرسید تو واقعاً این چیزها را دیدی ؟؟ گفتم البته که دیدم و حتی پدرم خودش در یک برنامه فراری دادن عروس شرکت داشت . این را گفتم و مجبور شدم تا آخر داستان را برایش تعریف کنم ….

زمانیکه من چهار یا پنج ساله بودم آقای ( ا . ک ) که مسئول اداره تامینات (اداره آگاهی ) شهربانی آنزمان بود. مردی قوی هیکل قد بلند حدوداً سی و چهار پنج ساله به خواستگاری دختری بنام ( ا . م . ق ) از خانواده ای بسیار نجیب مومن و محترم اما از لحاظ مالی قدری ضعیف میرود .

دخترک بسیار ریز نقش بود و هنوز شانزده سالش هم تمام نشده بود . بهمین دلیل پدر و مادر دختر به این وصلت رضایت نداده و با ازدواج آنها مخالفت میکنند و در جواب به ریش سفیدانی که در مجلس خواستگاری بودند و اصرار میکردند که پدر دختر رضایت بدهد گفت ؛ آخه آقایان این ازدواج داستان فیل و فنجان است کمی فکر کنید ممکن است فردا همین ماجرا برای بچه شما پیش بیاید . داماد ازاین مخالفت بسیار ناراحت و سرافکنده میشود و از آنجا که خود را خیلی دست بالا گرفته بود فکر میکند که به شخصیت او توهین شده است.اما هرچه تلاش میکند می بیند نمیتواند از دختره دل بکند.

 داماد با رئیس اداره پست و تلگراف همشهری و دوست بود و نسبت خانوادگی هم داشتند. پس از مشورت با هم چاره کار را در فراری دادن عروس می بینند موضوع را با رئیس شهربانی هم در میان میگذارند رئیس شهربانی در جواب میگوید من نه اطلاعی دارم و نه چیزی از شما شنیدم و بدینوسیله خود را از ماجرا کنار میکشد . رئیس پست و تلگراف با پدرم مشورت میکند پدرم در جواب میگوید شما اول باید نظر دختر را جویا شوید اگر دختر راضی نباشد شما هیچ کاری نمیتوانید بکنید .

داماد و رئیس پست هر دو از پدرم میخواهند تا به آنها کمک کرده و کسی را پیدا کند که با دختر صحبت کرده و نطر او را جلب کند .در نهایت مادر بزرگم مامور این کار میشود .مادر بزرگ هم مدتی در این فکر بود که راه مطمئنی پیدا بکند تا بتواند با دختره تماس بگیرد و نظرش را بپرسد بدون اینکه کسی متوجه موضوع بشود .

یکی دو روز از ماجرا نگذشته بود که تصادفاً عروس خودش بی هیچ مقدمه ای به باغ مادر بزرگم آمده تا کمی سبزی بخرد و مادر بزرگ هم فرصت را غنیمت شمرده موضوع را مطرح میکند و میبیند که دختره بسیار مایل است اما جرات ایستادگی در مقابل حرف پدر را ندارد . این خبر خوش به گوش پدرم رسید واو هم بی درنگ به داماد خبر میدهد که دختره مایل به ازدواج است حالا هرکاری میخواهی بکنی شروع کن.

داماد بوسیله دختر یکی از پاسبانان شهربانی که همکلاسی عروس بود برایش نامه ای مینویسد و دختره هم به نامه جواب میدهد و این نامه نگاری ادامه پیدامیکند تا اینکه دختره موافقت میکند با داماد از خانه فرار بکند . درآخرین نامه قول و قرار را میگذارند برای دو روز دیگر شب جمعه و دختره باید برود پشت خانه مرحوم انور اشرف زیر درخت انجیر قدیمی بایستد .

شب موعود دختره به بهانه رفتن به توالت از خانه بیرون میرود ( آنزمان توالت را بیرون از خانه و در انتهای حیاط میساختند ) نم نم باران که از ظهر شروع شده بود به شب که رسید شدید و شدید تر میشود دختره که به نزدیک خانه آقای انور اشرف میرسد سگها به او حمله کرده و دختره فرار میکند بطرف دامنه کوه میان بوته زارهای تمشک میرود وآنجا منتظر داماد می ایستد اما از داماد خبری نیست . از طرف دیگر داماد و پدرم بهمراه رئیس پست و تلگراف با دو تا اسب در دل تاریکی شب زیر همان درخت انجیر که قرار بود دختر به آنجا بیاید مدتی بود که منتظر بودند ولی حمله سگها مانع شده بود که دختره خودش را به آنجا برساند یکی دو ساعتی در انتظار میمانند پدرم میگوید شاید دختره پشیمان شده و یا جرات بیرون آمدن از خانه را ندارد کم کم داشتند فکر میکردند که او نخواهد آمد که ناگهان صدای گریه دختره را میشنوند و بطرف صدا میروند دختره را پیدا کرده سوار اسب میکنند تا به خانه عاقد واقع در روستای قرق ببرند .

حالاعاقد کیست ؟ پدر آقای دکتر محمد تقی رهنمائی ( همکلاسی من در دبیرستان هلاکو رامبد هشتپر) آقای رهنمائی مردی بسیار متین و موقرو مومن و مورد وثوق و اطمینان همه مردم تالش که دفتر ثبت ازدواج و طلاق دارد . وقتی بخانه آقای رهنمائی میرسند شب از نیمه گذشته بود آقای رهنمائی با اینکه در جریان کار نبود ولی با اینگونه ماجراها آشنا بود چون هراز چندی یک نفر دختری را فراری داده و به خانه ایشان میبرد .جالب است که بدانید در آنزمان بسیار اندک بودند کسانی که چتر داشتند در نتیجه عروس و داماد وپدرم و رئیس پست بدون چتر چنان در زیر باران شدید خیس شده بودند که انگار با لباس داخل استخر آب فرو رفته باشند .از طرف دیگر در خانه عروس وقتی مادر و پدر عروس می بینند دخترشان به بهانه توالت رفتن از خانه خارج شده الان مدتی است که پیدایش نیست نگران شده و اطراف خانه را جستجو میکنند و پدر ناگهان با قیل و قال و داد و فریاد به همسرش میگوید که تو میدانستی که دخترم میخواهد فرار کند و بمن نگفتی اما مادر بیچاره به هر چه و بهرکسی که میتوانست قسم میخورد که من خبر نداشتم .

صبح فردای آن شب قاصدی از طرف آقای رهنمائی نزد پدر عروس آمده و میگوید آقا سلام رسانده و گفته دختر شما به امانت در خانه من است . این را هم بگویم که رسم آنزمان این بود که تا تعیین تکلیف وجلب رضایت والدین دختر برای عقد او، هیچکس بخود اجازه تعرض به منزل آقای رهنمائی را نمیداده و عروس تا روز عقد بعنوان میهمان همراه خانواده آقای رهنمائی زندگی میکرد حتی اگر ماجرا یکسال هم طول میکشید .

مردم تالش برای آقای رهنمائی و خانواده ایشان احترام بسیار زیادی قائل بودند. من دقیقاً نمیدانم چه مدت طول کشید تا پدر دختر اعلام رضایت بکند اما این را میدانم که تنها خود آقای رهنمائی بهمراه ملا محرم امام جماعت مسجد جامع تالش توانستند از پدر دختر رضایت بگیرند تا مراسم عقد را انجام دهند . حاصل آن ازدواج که به خوشی و سعادت انجامید فرزندانی شد که یکی از دختران آنها همسر یکی از دوستان و همکلاسی من شد که مدتی مدیر کل یک شرکت دولتی در رشت بود که پس از بازنشستگی هم اکنون خودشان صاحب یک شرکت بسیار معتبر بیمه در رشت است .

Print Friendly, PDF & Email

درباره ی مدیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی را وارد کنید *