خانه > تاریخ و باستان شناسی > جاسوس‌های فرقه دمکرات در تالش

جاسوس‌های فرقه دمکرات در تالش

%d8%b1%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%afخاطرات کیوان رهنورد (۳)

نوشتن از خاطرات دوران کودکی درکنارمحاسنی که دارد معایبی هم دارد. یکی ازمحاسنش اینست که یتوانیم آنچه را که از پدرو مادرو پدربزرگ و مادربزرگ؛ و دیگر آدم‌های کهنسال زمان کودکی خود شنیده و یا اینکه خود شاهد و ناظرآنها بوده‌ایم را به نسل‌های بعد ازخود منتقل کنیم، تا فرزندان و نوادگان ما بدانند که آدم‌های چند نسل قبل ازخودشان درشهر و دیارشان چگونه زندگی می‌کردند؛  برآنها چه گذشته؛ ازچه مکاناتی برخوردار بودند و چه رنج‌ها و محرومیت هائی کشیدند.  واما عیبی که دارد اینست که نمی‌شود از یک کودک ویا یک نوجوان انتظار داشت وقتی که ماجرائی را از کسی شنید و یا خود شاهد و ناظر آن بوده  تلاش بکند تا مستنداتی برای آن تهیه کند و نگهدارد تا زمانیکه خودش پیرشد وخواست آنرا منتشرکند با سند و مدرک باشد. آنهم وقتیکه صحبت ازسالهای دهه بیست و سی و قبل ازآن باشد.

صحبت از زمانی است که ما حتی یک مداد درست و حسابی هم در اختیار نداشتیم تا با آن مشق شب بنویسیم آنقدرباید نوک مداد را با آب دهن خیس می‌کردیم که کمی رنگ بگیرد تا بتوانیم یک کلمه روی کاغذ بنویسیم، تا چه رسد به اینکه می‌خواستیم دوربین عکاسی وفیلمبرداری و ازاین چیزها داشته باشیم.. از طرفی هم نمی‌شود گفت؛ خوب، حالا که سند و مدرکی دراختیار نداریم پس بهتراست که چیزی ننویسیم چرا که ممکن است دیگران حرف ما را باورنکنند. و ای بسا که به گزافه گوئی متهم بشویم و یا اینکه فکربکنند که سر پیری گرفتار توهم شده‌ایم (مثل دائی جان ناپلئون و مش قاسم و جنگ کازرون.

با این همه من هیچ مزیتی هم دراین نمی‌بینم که با فوت منِ پا به سن گذاشته؛ خاطراتم هم بهمراه جنازه‌ام در جائی و درگوری دفن شود. درحالیکه اگر کمی منصف باشیم، به کسی همچو من، که یک پایش لب گوراست نمی‌توان گفت، طرف می‌خواهد با نوشتن اینگونه مطالب بی پایه واساس نامی و یا نانی برای خودش دست و پا کند.. در این میان آنچه که بنظرم می‌رسد اینست که من بیاری حافظه‌ام هرآنچه را که خود شنیده‌ام و یا آنرا دیده‌ام را بنویسم؛ واز دیگر دوستان و همشهریان عزیز تالشی‌ام بخصوص آنهائی که هم سن من هستند (من متولد ۱۳۲۱ هستم) بخواهم تا آنرا بخوانند هرجا مطلبی را نادرست و ناقص و یا اشتباه می‌دانند؛ و یا اگرخود مطلبی واطلاعاتی دارند که می‌توانند به آن اضافه کنند را حتماً بنویسند؛ تا آنچه را که برما و  پدران ما گذشته است را تا آ نجا که ممکن است دقیق و کامل و با کمترین خبط و خطا ئی به نوه و نتیجه‌هایمان منتقل کرده باشیم  همه میدانیم که درزمان جنگ جهانی دوم نیروهای انگلیسی از جنوب و روسیه شوروی از شمال کشور ما را اشغال کردند. اشغالگران،  رضاشاه را واداربه استعفا کرده و پسرش محمد رضا را بجای پدربه سلطنت نشانند.

طبق قرارداد منعقده  بین سران نیروهای اشغالگر و دولت وقت (محمد علی فروغی) قرار شده بود حداکثر ششماه پس از پایان جنگ؛ اشغالگران به اشغال کشورمان پایان داده و نیروهای خود را از ایران بیرون ببرند.

انگلیسی‌ها به قرارداد عمل کردند چون آنچه را که می‌خواستند در اختیار داشتند (امتیاز چاههای نفت جنوب را) اما روس‌ها به بهانه‌های مختلف ازاین کارسر باز زدند تا بتوانند با فشارآوردن به دولت ایران همانطوریکه انگلیسی‌ها امتیازنفت جنوب را دراختیار دارند آن‌ها هم  امتیاز نفت شمال را بدست بیاورند. استالین دراین فکربود که اگربراثر فشارهای بین المللی مجبوربه بیرون بردن نیروها خود ازایران شود (که همینطورهم شد). قبلاً تشکیلات وابسته به خود را درایران ایجاد کرده باشد، تا بتواند بدین وسیله امتیازات مورد نظرخود را بدست بیاورد. گرچه قبلاً حزب توده درایران فعال بوده و از روسیه شوروی و منافع آن طرفداری می‌کرد  اما مقامات باکو دستورداشتند از شخصی بنام میرجعفرجواد زاده اندبیل معروف به سید جعفر پیشه وری که در یکی از روستاهای خلخال متولد شده بوده و از کودکی در باکو تحصیل کرده و درایران سابقه فعالیت‌های سیاسی و مطبوعاتی داشت  حمایت همه جانبه بکنند.  

 پیشه وری، با پشتیبانی نیروهای نظامی شوروی در ایران و با حمایت‌های مالی و تسلیحاتی آن‌ها تشکیلات فرقه دموکرات آذربایجان را بوجود آورده  و سریعاً آنرا گسترش داده و اعلان جمهوری خودمختار درآذربایجان نمود.  شهرستان آستارا که از نظر تقسیمات کشوری درآن زمان جزواستان آذربایجان بود. درنتیجه جزو جمهوری خود مختار مورد نظرآقای پیشه وری بحساب می‌آمد و دموکرات‌ها درآنجا هم تشکیلات خود را حسابی گسترده بودند. پدرم درآن زمان دراداره پست و تلگراف و تلفن تالش به عنوان سیمبان مشغول بکاربود (همان کاری که الان ماموران اداره برق درکوچه ها و خیابان‌ها بالای تیر برق انجام می‌دهند).

 هر زمان که سیم‌های تلگراف و تلفن دچارمشکل می‌شد و ارتباط بین آستارا و تالش قطع می‌گردید پدرم به همراه یکی دیگرازهمکاران خود سوار براسب و گاهی هم پیاده بطرف آستارا حرکت می‌کردند و هرکجا که سیم تلگراف و تلفن قطع شده بود آنرا ترمیم کرده و ارتباط را دوباره برقرار می‌کردند. اوائل آذر سال ۱۳۲۵ بود یک روز صبح پدرم متوجه می‌شود که ارتباط تلفنی با آستارا قطع گردیده است، طبق معمول با یکی از همکاران خود سواربراسب بطرف آستارا حرکت می‌کنند نرسیده به لوندویل متوجه می‌شوند که قسمتی از سیم‌های تلگراف بریده شده است، پدرم به تصور اینکه دزدها سیم‌های مسی را بریده‌اند ازهمانجا بالای تیرتلگراف رفته تا با تلفن سیارمخصوص سیمبانی همراه خودش با اداره خود در تالش تماس بگیرد و موضوع را تلفنی گزارش کند که متوجه می‌شود ناگهان عده ای (که بعداً معلوم می‌شود از فرقه دموکرات هستند) از جنگل بیرون آمده و با اسلحه آن‌ها را محاصره می‌کنند و یکنفرشان به زبان روسی می‌پرسد (گرمانی؟  گرمانی؟) یعنی آلمانی هستی؟ پدرم به تصور اینکه ایشان می‌پرسند که سیمبان هستی؟ ازهمان بالای تیر تلگراف جواب می‌دهد  یا، یا، و با دست اشاره می‌کند آری آری. آن‌ها بلافاصله پدرم و همکارش را دستگیر کرده چشمهایشان را بسته با خود به آستارا می‌برند.

  در آستارا آن‌ها را در یک اتاق تاریک روی زمین انداخته چند نفری بجانشان افتاده تا می‌توانند کتکشان می‌زنند و می‌پرسند که بگوئید برای چه کسی جاسوسی می‌کردید و چه اطلاعاتی را رد و بدل کردید پدرم می‌گوید جاسوسی یعنی چه ما سیمبان تلگرافخانه هستیم از آستارا تا تالش همه کدخداها و معتمدین محلی دهات و روستاهای بین راه همگی ما را می‌شناسند بیش ازپانزده سال است که این شغل ماست آخه برای چی اینقدرما را می‌زنید؟ اما کتک زدن همچنان ادامه پیدا می‌کند و می گویند که باید اعتراف بکنی وگرنه هردو تایتان را همینجا تیرباران می‌کنیم.

همکار پدرم که دریک اتاق دیگردر حال کتک خوردن بود چون قبلاً یکبار بوسیله روس‌ها شکنجه شده بود و می‌دانست که باید منتظرچه چیزی باشد، از ترس زبانش بند آمده بود صدایش درنمیآمد و قادربه حرف زدن نبود وخودش را هم خیس کرده بود. دموکرات‌ها بخیال اینکه ایشان حتماً چیزی برای پنهان کردن دارد که اینطورترسیده است تا آنجا که ممکن بود خشونت بیشتری بخرج می‌دادند بطوریکه دو بار از هوش رفت اما قادر به حرف زدن نبود بیچاره دهانش کاملاً قفل شده بود. شکنجه گران تصور می‌کردند که برای اینکه حرف نزند عمداً این اداها را درمی آورد تا دیر وقت بکارشان ادامه دادند وقتی دیدند که همکار پدرم هیچ حرفی نمی‌زند برای شکنجه بیشتراو را دستبند قپانی زدند بدینصورت که دست‌هایش را از پشت با طناب بسته و سردیگر طناب را به تیرچوبی سقف بستند وچنان کشیدند که بیچاره نه قادر به نشستن بود نه قادر به سرپا ایستادن.

 بعد از مدتی آن‌ها را بدون هیچ آبی وغذائی بحال خود گذاشتند و رفتند.  صبح فردا دوباره آمدند چشمهایشان را بستند و آن‌ها را ازاتاق بیرون آورده کشان کشان به طرف ساختمان دیگری بردند و وارد یک اتاق بزرگی شدند. همکار پدرم نمی‌توانست راه برود و حتی نمی‌توانست سرپا بایستد مثل یک تکه لاشه به زمین افتاده بود پدرم از دیدن وضع او به گریه افتاده بود.  کمی بعد در باز شد و یک افسر روس درحالیکه با دونفر دیگر بزبان روسی داشت صحبت می‌کرد وارد اتاق شد و با دیدن پدرم ناگهان با تعجب می‌پرسد، مش مسلم؟ تواینجا چکارمیکنی؟ این چه روز و حالی است که داری؟ پدرم هاج و واج مانده بود و ابداً باورش نمیشدمینطورمات  شده به افسر روس  نگاه می‌کرد افسرروس به ترکی گفت مش مسلم  منم علیشا …علیشا. بجا نمی‌آوری؟ (نمی‌دانم نوشتن علیشا درست است یا آلیشا).   واما علیشا کی بود .

 رفت و آمد میان ایران و روسیه بدلایل گوناگون (تجارت.. سیاست.. مهاجرت و غیرو) از قدیم الایام همیشه وجود داشته وهمواره عده ای از اتباع روسیه یا بصورت موقت و یا بطوردائم در شهرهای شمالی ایران از جمله آستارا و کرگانرود (و بعداً هم هشتپر) زندگی می‌کردند و البته این رفت و آمدها همیشه بصورت قانونی نبوده بلکه بطورغیرقانونی هم انجام می‌شده است و دولت ایران درآن زمان ضعیف ترازآنی بود که بتواند همه مرزها را بخوبی کنترل کند. ولی روس‌ها بخصوص بعد ازانقلاب بلشویکی در کنترل مرزهای خود دقت بسیار داشتند و کسی نمی‌توانست که به سادگی از مرز آن‌ها عبوربکند و دستگیر نشود.  اما خودشان از ضعف دولت وقت ایران سود برده وعوامل جاسوسی خود را براحتی وارد ایران می‌کردند، علیشا یکی ازهمین جاسوس‌ها بود که حالا یکی از فرماندهان دموکرات‌ها شده بود.

علیشا بلافاصله با عصبانیت تمام رو کرد بطرف دو سه نفریکه دراطرافش بودند فریاد زد شما با چه حقی این بیچاره‌ها را به این روزانداختید، شما چطورخودسرانه هرکسی را که پیدا می‌کنید بباد کتک می‌گیرید. بعد به زبان روسی و با عصبانیت تمام با کلی داد و فریاد حرفهائی زد و درنهایت به منشی خودش گفت سریعاً این‌ها را به درمانگاه ببرید و وسایل آسایش و استراحتشان را فراهم کنید. پدرم وهمکارش دو شب و دو روز میهمان مخصوص علیشا بودند و علیشا هم بسیارتلاش می‌کرد تا بهرطریقی از پدرم و همکارش دلجوئی کند.

 درشب دوم که علیشا کله‌اش بشدت از ودکای روسی گرم بود پدرم را تشویق می‌کرد تا به آستارا کوچ کند  و وعده و وعیدهای بسیار می‌داد و می‌گفت که فلانی بعد از سال‌ها تلاش و کوشش بزودی ما جمهوری مسقل آذربایجان را تشکیل خواهیم داد دولت ایران هم مجبوراست که ما را برسمیت بشناسد تو اگر به آستارا بیائی اداره تلگرافخانه را بتو می‌سپارم اینجا آینده درخشانی درانتظار توست من ترا سالهاست که می‌شناسم ما نان و نمک همدیگررا بسیارخورده ایم من بتو اطمینان دارم خودت هم که داره می‌بینی من دیگرآن علیشای شاگرد اوستا ماشاالله کفاش  نیستم، جلوی تو یک افسرعالی رتبه ارتش سرخ نشسته است یعنی ازاول هم وقتیکه به کرگانرود آمدم من یک افسراطلاعاتی شوروی بودم

اوستا ماشا الله و همسرش او هردو از افسران اطلاعاتی بودند. آن دکان کفاشی که من و رضا (برادراوستا ماشاالله) درآن کار می‌کردیم برای رد گم کردن بود اوستا ماشالله و زنش اصلاً زن و شوهر نبودند بلکه دو همکار بودند با اینکه چهارتا بچه داشتند هرگز ازدواج رسمی نکرده بودند من و رضا برادراوستا ماشا الله آمده بودیم تا جای آن دونفر را که بازنشسته می‌شوند را پرکنیم اوستا ماشالله و زن و بچه‌هایش الان همینجا درآستارا هستند فقط دختر بزرگشان که ازدواج کرده درصومعه سرا زندگی می‌کند.

پدرم می‌گفت وقتی این حرف‌ها را ازعلیشا شنیدم سرم گیج رفت و منگ شده و قادر به فهمیدنش نبودم انگارکه دارم خواب می‌بینم آخه مگر می‌شود؟ آخه چطور چنین چیزی ممکن است لابد مردک مست کرده داره پرت و پلا می‌گوید. ازطرفی من که سال‌ها علیشا را دیده بودم که روی یک چهارپایه کوچک می‌نشست و جلویش جعبه واکسی بود و کفش این وآن را واکس می‌زد و حالا هم که دارم علیشا را با این دبدبه و کبکبه و لباس افسری و درجه‌های آنچنانی اش می‌بینم. کاملاً قاطی کرده بودم. صبح روز سوم علیشا چهار اسب سواررا ماموربدرقه ما کرده بود که تا حویق همراه ما باشند که مبادا برایمان مشکلی پیش بیاید موقع خدا حافظی رو بمن کرده و گفت مش مسلم به حرفهای من خوب فکر کن منتظر توهستم …

پدرم وقتی به هشتپر آمد همه ماجرا را به رئیس اداره گزارش کرد و رئیس هم موضوع را به مرکز استان انتقال داد. درست دوهفته بعد ساعت پنج صبح روز ۲۱ آذر یکی درب خانه ما را میزند و پدرم را بنام صدا میزند پدرم از خانه بیرون آمده می‌بیند رئیس اداره است با تعجب می‌گوید انشاالله که خیر است رئیس می‌گوید الان موقع این حرف‌ها نیست لباست را بپوش فوراً بیا. پدرم لباس پوشیده از خانه بیرون آمد می‌بیند یک نفرافسرارتش (بنام سروان صفوی) به همراه سه نفر درجه دار به پدرم میگویند که باید با ما به آستارا بیائی ما ترا برای دایرکردن ارتباط تلگراف و تلفن لازم داریم هرچه پدرم برای آن‌ها از اوضاع آستارا صحبت می‌کند گوش نمی‌کنند و سرآخر سروان صفوی با تغییُر به پدرم می‌گوید این یک دستورنظامی است وتومجبوربه اطاعت هستی درغیراین صورت همینجا محاکمه صحرائی می‌شوی و حکم تیر را هم خودم امضا می‌کنم  حالا خود دانی.

 رئیس اداره به پدرم می‌گوید فلانی تو چون سربازی نرفته ای از مقررات ارتش اطلاع نداری بتو توصیه می‌کنم فوراً راهی شوی و درهمین لحظه درجه دارها دیگر منتظرجواب پدرم نمی‌مانند سه نفری او را روی دست بلند کرده پشت یکی از هفت کامیون پراز سرباز و ژاندارم پرتاب کرده و بلافاصله بطرف آستارا حرکت می‌کنند. یکی دو کیلومتری که از حویق رد شده بودند که نا گهان یک نفرکه یک تکه پارچه سفید روی یک چوب بلند بسته بود از میان بوته زارها بیرون پریده و جلوی ماشین فرمانده را می‌گیرد ومیگوید که دموکرات‌ها چندین مسلسل سبک و سنگین بالای ساختمان اداره شیلات آستارا مستقر کرده‌اند وهمه جاده را درتیررس دارند بهتر است که شما از ساحل دریا  به آستارا بروید. 

 فرمانده اعتنائی نمی‌کند و به راه ادامه می‌دهد به لوندویل که می‌رسند یکی که خودش را استواربازنشسته ژاندارمری معرفی می‌کند به سروان صفوی می‌گوید که چرا بی محابا سرت را پیش انداختی همینطورداری می‌روی توهمه را به کشتن خواهی داد تو هم اکنون هم درمحاصره هستی فرمانده هفت تیرش را درآورده بطرفش نشانه می‌گیرد و می‌گوید فقط کافیست یک کلمه دیگر از دهان تو خارج بشود همینجا کارت تمام است.  کاروان نظامی بطرف آستارا به پیش می‌رود از امامزاده آستارا هم گذشتند تا اینکه درست روبروی ساختمان شیلات که رسیدند ناگهان رگبار مسلسل‌ها از دو طرف هم از جهت کوه و جنگل و هم از طرف ساختمان شیلات شروع شد سربازها و ژاندارم‌ها بلافاصله از کامیون‌ها بیرون پریده وهر کدام در جائی سنگر گرفتند و صدای فرمانده که بشدت فریاد می‌زد آتش به پیش، آتش به پیش، بگوش می‌رسید

 . پدرم از ترس جان خود لا به لای بار و بنه داخل کامیون دراز کشیده بود که یک ژاندارم که سرگرم تخلیه مهمات از کامیون بود به پدرم گفت بد بخت خیال می‌کنی جای امنی پیدا کرده ای این‌ها همه مهمات است کافیست یک گلوله به این‌ها بخورد کامیون وهرآنچه که در آن است مثل بمب منفجر می‌شود آنوقت حتی پیدا کردن تیکه ای از استخوان‌هایت هم ممکن نخواهد بود زود بپر پائین برو یک چاله ای پیدا بکن وخودت را در آن مخفی بکن. پدرم بلافاصله خودش را به پائین از کامیون انداخته  و سینه خیز خودش را به پشت یک درخت انار جنگلی که درآنجا فراوان بود می‌رساند و با دست سعی می‌کند تا هر چه ممکن است چاله ای بکند و برای خودش جان پناهی درست بکند تعدادی از کامیون‌ها رفته بودند تعدادی از سربازان و ژاندارم‌ها  تیرخورده و شهید شده بودند و بعضی‌ها هم زخمی شده بودند.  یکی از زخمی‌ها با پای خودش تفنگش را بطرف پدرم هل می‌دهد می‌گوید بگیر و ازخودت دفاع کن. پدرم می‌گوید من سربازی نرفته‌ام تیراندازی بلد نیستم،

سرباز زخمی می‌گوید پس این سرنیزه را بگیر با آن چاله بکن تا جان پناه درست بکنی پدرم همین کار را می‌کند و بعد دست سرباز زخمی را گرفته  و او را بطرف خودش می‌کشد تا هر دو در جای امن تری بمانند. صدای به پیش، به پیش، فرمانده همچنان بلند بود جنگ بشدت ادامه داشت و صدای رگبار مسلسل‌ها لحظه ای قطع نمی‌شد  پدرم هر لحظه مرگ را جلوی چشم خودش می‌دید و تند تند شهادتین می‌خواند از سرباز زخمی که  با هم در یک چاله خوابیده  بودند می‌پرسد آیا من خواهم مرد؟. یعنی دیگر بچه‌هایم را نخواهم دید؟. آخه این لامصب ها این همه تیر و تفنگ را از کجا آورده‌اند؟. بنظر تو تیراندازی کی تمام می‌شود؟ جوابی نمی‌شنود و برمی‌گردد و به چهره‌اش نگاه می‌کند و می‌بیند او شهید شده است پدرم بشدت به گریه افتاده و به خودش لعنت می‌فرستاد که چرا لااقل اسم آن سرباز را نپرسیده و یا آدرسش را که اهل کجا ست تا بتواند به خانواده‌اش خبر بدهد.  نزدیک غروب از شدت تیراندازی کاسته می‌شود کم کم طوری می‌شود که فقط صدای تک تیرمیآید  و وقتی که هوا تاریک شد از تیراندازی هم دیگر خبری نبود. 

 پس از مدتی پدرم جرات پیدا می‌کند از چاله بیرون آمده واز لابه لای بوته زارها و با احتیاط و موازی با جاده بطرف لوندویل حرکت می‌کند و تنها سرنیزه تفنگ آن سرباز شهید را بعنوان وسیله دفاعی همراه خود دارد.. پیاده، تشنه، و گرسنه نزدیک ظهر به حویق می‌رسد ویکراست به خانه کدخدای حویق می‌رود کدخدا که ازسالها پیش پدرم را می‌شناخت و با هم دوست بودند. وقتی ماجرا را شنید بسیار متأسف شد و به پدرم محبت بسیار کرد و فردا صبح یک اسب کرایه کرد و به چاروادر گفت ایشان امانت است در دست تو ایشان را می‌بری به هشتپر و به رئیس تلگرافخانه تحویل می‌دهی و رسید می‌گیری میائی پیش من تا کرایه‌ات را بتو بدهم … سرنوشت فرقه دموکرات و سران خائن و کثیف آن را همه میدانیم. ومیدانیم که فرزندان دلیر این آب و خاک چگونه با جانفشانی ها و فداکاری‌های خود خائنین و خود فروخته هائی چون پیشه وری و همپالکی هایش را مثل یک مشت آشغال جارو کرده به آنسوی مرز بطرف اربابانشان پرتاب کردند.

آنچه که ازاین ماجرا برای پدرم بیادگارمانده بود خشم و نفرتی بود که ازشوروی و فرقه دموکرات و پیشه وری داشت بطوریکه تا آخرین روزهای عمرهشتاد و هشت ساله‌اش وقتی از رادیو و یا تلویزیون کلمه (دموکرات) ویا دموکراتیک) و (دموکراسی) را می‌شنید بی توجه به اینکه کجا هست و نزد چه کسی هست هرچه فحش و ناسزا و بد و بیرا که درهمه عمرش یاد گرفته بود را نثار فرقه دموکرات و پیشه وری و روسیه شوروی می‌کرد. 

Print Friendly, PDF & Email

درباره ی مدیر

یک دیدگاه

  1. سلام جناب استاد علی عبدلی خواهشمندم ترتیبی اتخاذ فرمایند که خاطرات آقای کیوان رهنورد سریعاً بصورت کتاب توسط نشر جامعه نگر چاپ شود با تشکر علی مطهری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی را وارد کنید *