خانه / کتاب و نشریات / افسانه زرین کفش

افسانه زرین کفش

رضا هاشمی نژادسیدرضا هاشمی نژاد    

افسانه زرین کفش  یکی از سه افسانه کتابچه دستنویسی است به ابعاد بیست در سی که دوطرف جلدش ازپارچه موم اندود شده است. این کتابچه حدود ۱۷۰ سال پیش به بهای هفده قِران توسط پدربزرگ م. سعادتی چاله سرائی در آبادی (غوره باغ) ضیابر ازفردی به نام رشید خریداری شده. ۷۰سال پیش مرحوم میرزانبی شاندرمنی صرفاً بخاطر افسانه زرین کفش که نام محلی در کلور خلخال می باشد ،با  اهدای یک رأس گوسفند این کتابچه را از پدربزرگ سعادتی می گیرد. بعد ازپنج سال این کتاب به دست میرزاحبیب الله وزیری می افتد. وهم اینک نزد ایشان است . از آنجاکه حبیب الله وزیری نسبت به اسناد تاریخی حساس می باشد همچنان آن را حفظ کرده وبه کسی نمی دهدوحتی از کپی اوراق آن نیز امتناع می ورزد . از این رو نگران آن هستیم که هر آن اثر فوق العاده ارزشمند یاد شده که افسانه نیست و بلکه تاریخ است ، بر اثر حادثه ای از بین برود.

آنچه که در زیر آمده بخشی از متن افسانه زرین کفش است که توسط جمشید حداد بدون هیچ دخل وتصرفی رو نویسی شده است.ناگفته نماند که قدمت کتابچه مذکور  بیش از ۱۷۰ سال می باشد.

قسمت اول

به رسم کشور داری پادشاه عدالت گستر هر دوسال یک بار به فصل بهار برای بازدید از سرزمین آذر آبادگان بدانجا می رفت.در آن سال ودر قلمرو حکومتی زَرتیشَک شکوه نامه هائی فراوان از حکمران هیرآو(hir av) یافت گردید که جمله آن مکتوبات از آماپای حکمران هیر آو به زرتیشک از بابت نفوس آبادی لَسیان می نمود. این مکتوبات مکرر پادشاه رابه خشم بیاورد وفرمان بداد زرتیشک از اریکه حکومت آذر آبادگان فرو آید وبه جای او آماپای از بلاد هیرو آو بر اریکه تکیه نماید. پادشاه وقتی اوضاع نفوس لسیان را از آما پای بشنید اراده اش بر آن شد که خود بدانجا رفته و دوای دردشان را خویش ارائه نماید. پگاه هنگام نوزدهم اردی بهشت ماه پادشاه با چهل وهفت سوار کاردان وچندین خدمتکار کاروانی و دو ارابه سلطنتی راهی جنوب سرزمین آذر آبادگان بگردید. به دستور فرزین فرحزاد در چیمن گاه آبادی خرشت  بارگاه شاهی برافراشته بگردانید. شامگاه بدانجا یازده تیان کباب قوچ کوهی شام مهیا بشد وکباب کبک وتیهو در پگاه تناول بگردید وآنگاه کاروان شاهی راهی بلاد هیرآو شد پادشاه عادل در دشت سرسبز آوخوس  هیرآو  پانزده شبانه روز به شکار و عیش ونوش برآمد . فرزین دراین نیم ماهه عشرت شاهی کارگران را بداشت برای حرکت اریکه و ارابه شاهی در اندرون دره راه گشایی نمایند وچون پادشاه برای دیدار اهالی لسیان ناصبور گشت راه را تا نیمه بسنده داشت وپگاه یکشنبه روز ارابه های شاهی به سمت جنوب بلاد هیرو آو به حرکت درآمد ودر آنجا که راه به نیمه رسیده بود، درکنار چشمه ساری پر آب ومرتفع ودر کمرکش مصفای کوه بارگاه شاهی برافراشته گردید وپادشاه به همراه فرزین فرحزاد وچندین سوارکار کاردان راهی لسیان بشدند کاردانان پادشاه ساعتها در آن آبادی به تحقیق برآمدند ودر پایان به خرگاه پادشاهی در آمدندوگزارش بدادند که لسیان به برکات سه رود وهمجواری نسیم وبخارات دریا جایگاه خوبی برای پرورش غلات وهمچنین چشمه ساران وفور کوهها ودامنه ها فراوانی نباتات*  وحشی را نوید داده که دام دراین مکان زیاد به عرصه آید ولاکن نفوس این آبادی به خاطر کاهلی ومردگی جسم به فقروتنگدستی در آمده اند پادشاه این ایده راحقیقت دانسته وبه فرزین فرحزاد دستور بداد اهالی آبادی را دریکجا به گرد هم آورد. چون جمعیت انبوه گردید از ریزو درشت پادشاه برسنگی بایستاد وبرای جمعیت فرمایشات گرانمایه ای بنمود. پادشاه ازاهالی بخواست خردوکلان قبل از بیداری خورشید بیدار گردندوهر روز چند پنجاه قدم پیاده راه پیمایند وتا سه ماه زیر فرمان و دیده گان جانشین فرزین به تمرین سوار کاری  باچهارپا،تیر اندازی باکمان وپیشروی در آب وهم آوردی در کشتی بپردازند وچنانچه به غیر از خرد سالان هرکسی از فرمان امتناع ورزد تا یکسال به حبس خواهد شد. فرزین بگشت ودر میان اهالی جوانی را مهتر تمرینات آبادی بساخت وبدو امر بکرد قسمتی از فراز رود را برای آب بازی زنان سر پوشانیده،تا از چشمان آلوده پاک مانند کاسین  بعد از یکماه سیزده نفر را به حبس در افکند که در آن میان دختر جوانی به نام مانگسو به گناه ممارست کشتی به نمایش می نمود. به دستور فرزین رها بگردید ولی در اندرون دل به کشتی بسته داشت ودر خفا جسم به آن می پرورانید.این کار تا جایی بشد که مانگسو برای ازدواج با پسر عموی خویش آن راشرط بساخت وبر این باور بود که هیچ زنی نباید از جائی در مقابل شوی خویش پیشی داشته باشد. پروان ودختش مانگسو از لسیان نبودند او زوجه یک مهتر درباری بود که به اتهام پتیارگی از شمال آمده بود.عموی مانگسو که بر بریت پروان ایمان داشت پسرش اسپار دوس را به همراهی آن دو به جنوب گسیل داشته بود.اسپاردوس ازپادشاه دو گاو نر بخاطر کشت فراوان پاداش داشت وبا اینکه برای رضای دل مانگسو هر دو را به او اهدا کرده بود ولی مانگ سو جز به فیروزی او در نبرد کشتی رضایت نمی داد. این شرط اسپاردوس را پکر ساخته وحتی چندین بار سر داشته از کنار آن دو برای همیشه دور ماند وبه دربار حکومتی شمال پیش خویشان خویش رجعت نماید ولی  پروان  به او امید می بخشید ودلگرمی می داد.

 زرین کفشم مبیناش کوهگردیم

یوز و پلنگَ کشی از خو گردیم‏

آتر به جانر دَکَرمبسوجی

‏کییر بوینی و کییرا بموجی

ترجمه :

کفش زرینم مبین . من کوه گردم

به شکار یوز و پلنگ عادت دارم

آتشی در جانت برافروزم که بسوزی

{تا بدانی} چه کسی را ببینی و برای چه کسی راه بروی { تلاش کنی }

Print Friendly, PDF & Email

درباره‌ی مدیر

یک نظر

  1. Avatar
    رومینا سلیمانی ارده جانی

    از قسمت اول لذت بردم میشه ادامه داشته باشه ؟سپاس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی را وارد کنید *